

در این دیار دور اخیراً، به طور غافلگیر کننده اى در خبرها شنیدم که متأسفانه مجلس شوراى اسلامى به تقسیم استان خراسان به سه استان رأى داده است. حدود دو سال پیش، هنگامى که این بحث در مجلس مطرح بود، مقاله اى تحت عنوان «تقسیم خراسان: یک اشتباه بزرگ فرهنگى» در همین روزنامه نوشتم (که اهم محورهاى آن در این نوشته نیز مى آید). تلاشى بود براى پیدا نمودن بعضى زوایاى پنهان آثار ناخواسته نامیمون این اندیشه، اما بالاخره خبر از تصمیم به تقسیم رسید. «چه توان کرد که سعى من و دل باطل بود»، «صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد».ماهى و مرغ دوش ز افغان من نخفتوان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکردگفتم مگر به گریه دلش مهربان کنمچون سخت بود بر دل سنگش اثر نکرداز آنجا که به نظر حقیر ابعاد این اشتباه و زیانهاى آن ملى است و نه محلى، باز هم به خاطر منافع کلان ایران و خراسان، عریضه اى از تأسف و در تذکر مى نویسم، به این امید که چنانچه نکات آن مستحق تأمل یافته شود، به طریقى وجیه و متین در اصلاح کار کوشش گردد که مبادا این نکات از نگاه مجلسیان محترم دور مانده باشد. مبادا که در گیر و دار نواقص و دغدغه هایى که هست، نادانسته و ناخواسته میراثى بزرگ را قطعه قطعه کنیم، بر زخمهاى پیشین بر پیکر خراسان بیفزاییم و ملامت تاریخ را بخریم. امیدوارم عرایضم هرگز شخصى و مقطعى تلقى نشود و با عنایت به مراد خیر متلکم و مفاهیم و نه مصادیق، تعبیر و تقدیر گردد. البته موضوع و منطوق این مقاله منحصر به تقسیم خراسان نیست و متضمن نگاهى کلى به همه مقولاتى از این دست نیز هست.معتقدم اگر به مردم شریف استانهاى پیشنهادى جدید توضیح داده شود که چرا نباید از دامان مادر فرهنگى و تاریخى خود بگریزند و این پیوند مبارک را ببرند، قانع خواهند شد که به نفع آنهاست که راه دیگرى را براى رفع کاستى ها و اصلاح اداره امورشان بجویند. نصیحت حافظ یادمان نرود که «بسى سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود.»۱) جسارتاً عرض مى کنم که ما حق ـ به معناى فرهنگى و نه حقوقى کلمه ـ این کارها را به این نحو نداریم، چرا که فرهنگ و تاریخ یک کشور کهن به مراتب بزرگتر از حکومت آن است. هویتهاى فرهنگى ـ سیاسى ریشه دار و مستقرى وجود دارند که در قالب هویتهاى جغرافیایى تداعى مى شوند و در ماندگارى و تمامیت خود از ماندگارى و وحدت آن جغرافیا مدد مى گیرند و بالعکس، ماندگارى تاریخى آن هویتهاى جمعى، ستون برپایى خیمه آن جغرافیا و حفظ حریم آن در توفان حوادثند. بخش مهمى از آنچه که ایران تاریخى و فرهنگى را مى سازد، در دل این هویتها آشیانه دارد. این نامها و هویتها و آن حافظه تاریخى جمعى و جهانى که در اطراف آن شکل گرفته و تثبیت شده است، در حکم اسناد هویت تاریخى و شناسنامه ملى ما هستند و تغییر و تقطیع و مغشوش و مخدوش کردن آنها یک ظلم فرهنگى بزرگ است. ما حق نداریم به ملاحظه کاستى هاى مدیریتى مان آنها را برهم بزنیم، از آنها هزینه کنیم و حافظه تاریخى شناخته شده ملى و بین المللى گرانقدرى را در معرض نسیان و تضعیف قرار دهیم.یادمان نرود که وجود اجماع جهانى در باب یک حافظه تاریخى صرفاً یک زینت مجلس آرا براى یاد شیرین گذشته هاى پرافتخار نیست، بلکه مبناى بسیارى منافع و مصونیت هاى استراتژیک ملى در حال و آینده است. ارزش روز و زنده و کارآمد این سرمایه، بسیار بیش از ارزش موزه اى و نوستالژیک آن است. انگیزه و تلاش بسیارى از کشورها در جست و جوى جاى پاى داشته یا نداشته در تاریخ و یا در هوس ساختن آن بر این مبناست. حتى خرده ریزهاى تاریخ را درهم مى تنند و جلا مى دهند تا براى منافع ملى شان سپرى بسازند و ما:بى دلى در همه احوال خدا با او بوداو نمى دیدش و از دور خدا را مى کردنمادهاى خاطره و ذهن تاریخى یک ملت را نباید دستکارى کرد. حتى اگر هم ضرورتى پیش آید، مى باید توسط یک اجماع پخته ملى و فرهنگى احراز و تصدیق و سپس عنوان شود و نه به حکم و در ذیل مقتضیات متغیر و اعتبارى مدیریتى و امثال آن که معمولاً مبتلا به وزارت کشور یا مجلس محترم است. لذا قبل از چنین تصمیمهایى، لازم است همایشى از فرهیختگان و مورخان و رجال و کارشناسان درجه اول فرهنگى و سیاسى کشور تشکیل و شأن نزول تحول موردنظر براى آنها بازگو شود. نتیجه بررسى ها و توصیه هاى جامع آنان است که مى باید ملاک هر تصمیم و اقدام بعدى قرار گیرد. متأسفانه هیچگاه در کشور ما چنین نبوده است.۲) بعضى تقسیمات کشورى اعتبارى هستند و صرفاً معناى ادارى و مدیریتى دارند و ملاک تعیین آنها عمدتاً به امورى چون تقسیم بودجه و یا رقابتهایى از این قبیل باز مى گردد، ولى بعضى تقسیمات و اسامى جغرافیایى قرنها و قرنها در دل خاک تاریخ سابقه و ریشه و لنگر دارند و با تغذیه مدام از این ریشه و استقرار بر وزن این لنگر، روح و پیام تاریخ و سنت و فرهنگ ملى ما را در گردنه هاى لغزنده روزگار، نه تنها به سلامت بر دوش قویم خود حمل مى کنند «که در این خیل حصارى به سوارى گیرند.»نگاهى بیندازیم به قدیمى ترین آثار جغرافیدانان بزرگ عالم اسلام، به المسالک و الممالک ابن خرداذبه (نیمه اول قرن سوم هجرى)، کتاب البلدان یعقوبى (نیمه دوم قرن سوم)، کتاب البلدان ابن فقیه همدانى (اواخر قرن سوم)،۱ الاعلاق النفیسه ابن رسته (اواخر قرن سوم)، مسالک الممالک اصطخرى (اواسط قرن چهارم)، احسن التقاسیم فى معرفه الاقالیم مقدسى (نیمه دوم قرن چهارم) و مجموعه ارزشمندى که دخویه حدود ۱۰۰ سال پیش چاپ کرد. در این آثار عموماً در ذکر سرحدات خراسان، از سجستان و بلاد هند (منظور شرق افغانستان است) و بلاد ترک در ماوراء النهر و جرجان (گرگان) تا قومس (به مرکزیت حوالى دامغان فعلى(۲) )نام برده شده است. حتى در بعضى از این کتب تا مرزهاى چین را هم گستره خراسان شمرده اند. گسترده اى که در ادبیات امروز خارجى و فارسى با عنوان خراسان بزرگ (Grand Khorasan یا The Greater Khorasan) از آن یاد مى شود و حالا ما مى خواهیم کوچک شده اش را هم کوچکتر کنیم. در این قدیم ترین منابع یاد شده، عموماً خراسان یک بخش و یک عنوان مستقل را به خود اختصاص داده است. در آثار کهنى که در باب تاریخ ادب و فرهنگ عالم اسلام و تقسیم بندى هاى اقلیمى براى فهم و مطالعه فرهنگها نگاشته شده هم همینطور است. در واقع همان که در زمان ساسانیان و قبل از آنها اشکانیان بوده، در این آثار ملاک و مبناى منطقه بندى قرار گرفته است. مثلاً نگاه کنید به یتیمه الدهر ابومنصور ثعالبى (قرن چهارم و پنجم هجرى) که یک جنگ شعر عربى است و در معرفى حوزه هاى شعر عربى، جغرافیاى عالم اسلام را به چند بخش فرهنگى تقسیم کرده است، مثلاً قسمت جزیره و یا قسمت شام یا مصر. در آنها یک قسمت جدا به خراسان اختصاص یافته است. بعد از او ابوالحسن باخرزى در دمیه القصر که ذیل همان کار ثعالبى است، همان تقسیم بندى را براى شرح شاعران قرن پنجم رعایت کرده و باز عماد کاتب اصفهانى در خریده القصر ده جلدى خود که ذیل دمیه القصر باخرزى است همان تقسیم بندى را تعقیب مى کند.اینکه همه اینها در دسته بندى حوزه هاى فرهنگى و ادبى یک تقسیم بندى را رعایت مى کنند، نه صرفاً تقلید از یکدیگر است، بلکه ناشى از واقعیت فرهنگى کهنى است که ریشه اش به دل قرون و اعصار باز مى گردد. واقعیتى طبیعى و فرهنگى و انسانى، نه اعتبارى و ادارى و قانونى و حقوقى ، ملاکى که پا به پاى تاریخ قوام و نظام یافته و مستقر شده است. وقتى پاى تاریخى چنین قدیم در میان مى آید،تعیین ملاک این تقسیم بندى ها از عهده مصوبات قراردادى و اعتبارى نهادهاى صرفاً حکومتى بیرون مى رود و به دامنه وسیع مطالعات تاریخى و فرهنگى و حافظه ملى و تاریخى تعلق مى گیرد.۳) خراسان بزرگ، گاهواره تمدن و خانه تاریخى یک فرهنگ عظیم است کهبا نام خراسان، حافظه ملى و فراملى ما، از یکسو صداى صدر مشایخ خراسان، بایزید را در بسطام، ایستاده بر دروازه فرهنگى خراسان، به یادمان مى آورد و از سوى دیگر آواز چنگ رودکى را که بوى جوى مولیان بخارا او را به وجد مى آورده است به گوشمان مى رساند. این نام، در وحدت معنوى خود، ابن سینا و ابوریحان بیرونى و ابوالوفا بوزجانى و خوارزمى و فارابى و رودکى و فردوسى و سنایى و عطار و مولوى و جامى و جام و خیام و ناصرخسرو و بوفضل بیهقى و بایزید بسطامى و ابوالحسن خرقانى و شبلى و حلاج و ابوسعید ابوالخیر و شیخ طوسى و خواجه نصیرالدین طوسى و شرف الدین طوسى و جوینى و امام محمد غزالى و احمد غزالى و اسفزارى و امام بخارى و خواجه عبدالله انصارى و صدها نام بزرگ دیگر را در یک فضا و یک اقلیم فرهنگى به هم پیوند مى دهد و جاده اى از خاطره هاى تاریخ مى کشد از میانه باغهاى ادب و عرفان و دین و حکمت و فلسفه و ریاضیات و نجوم و طب و کیمیا و طبیعیات، از دروازه بسطام به مزینان و بیهق و سبزوار تا نیشابور و طبس و قهستان (از حدود کاشمر تا بیرجند کنونى) تا استوا یا خاوران (منطقه بجنورد و قوچان، عبارت قوچان گوهر خاوران در متون ما آمده)، تا نسا، تا طوس و تا هرات و پوشنگ و باد غیس، تا سرخس و ابیورد (باورد) و مروالرود و مرو شاهجان و طالقان و زم و آمل شط، تا قبادیان (زادگاه ناصرخسرو) و اندرآبه و بامیان و بدخشان و کابل و ترمذ، تا بلخ و فاریاب و جوزجان و طخارستان و ختل و وخش (زادگاه پدر مولانا)، تا سمرقند و بخارا و کش و چاچ (شاش، تاشکند فعلى) و سغد و نسف (نخشب) و فرغانه و بناکت و اسروشنه (اسفنجنه، زادگاه شبلى) و تا خوارزم. راهى که سفر در آن سیاحت صحنه آفرینش قرن ها تمدن است. سرزمینى که جامعیت مدنى اش، نیمى از مولانا جلال الدین ما را از آب و گل، نیمى را از جان و دل، نیمى زلب دریا و نیمى از دردانه ساخته است.۴غرض این مقاله معرفى وزن خراسان و معناى تاریخى این نام در غناى فرهنگ ایران و اسلام نیست که این کار بزرگى است که هم از حد بنده و هم از طاقت این مجال خارج است. ۵ اما از باب نمونه، کافى است نگاه کوتاهى بیندازیم به تاریخ یکى از کلان شهرهاى خراسان بزرگ، نیشابور. کتاب ابوعبدالله حاکم در تاریخ نیشابور که در سال ۳۹۰ هجرى نوشته شده ۶ از دو هزار و ششصد و هشتاد تن از بزرگان برخاسته از نیشابور تا زمان خود او نام برده است و آنان را در هشت طبقه یا گروه دسته بندى کرده است. فهرست این دانشمندان با جمع صحابه آغاز مى شود و به دانشمندانى که معاصر و مؤلف (۳۲۱ـ۴۰۵ هجرى) بوده اند ختم مى شود. در این کتاب ۲۸ تن از «صحابه» معرفى شده اند و ۷۱ تن از اشراف «تابعین» و ۸۳ تن از «اتباع تابعین» و ۶۱۴ تن از «اتباع اتباع» و ۵۱۲ تن از «طبقه پنجم» علماى نیشابور و کسانى که بدان شهر درآمده اند و به نشر علم پرداخته اند و ۳۱۳ تن از«طبقه ششم» از دانشمندان ساکن نیشابور و ۹۵۰ تن از مشایخ حدیث مؤلف کتاب که ابوعبدالله حاکم از آنان سماع حدیث داشته است. همچنین ۹۹ تن از کسانى را که پس از سال ۳۸۸ سال فراغت از تألیف کتاب، وفات یافته اند و از مشایخ حدیث او به شمار مى رفته اند بعداً بر آن افزوده است۷ و تازه خطه نیشابور خود در تقسیم بندى به جاى مانده از دوران اشکانیان، یکى از ربع هاى خراسان بوده است و به نوبه خود نیز چهار ربع داشته است.۴) بخت دیگر خراسان نعمت چند بعدى تداعى این نام با حضرت رضا (ع) است که باعث مى شود نه تنها همه خراسانیان ما با افتخار زیر بار مرکزیت معنوى مشهد او بروند که حتى مردمان اقالیم خراسان بزرگ در خارج از مرزهاى ایران کنونى نیز این پیوستگى معنوى و تاریخى و فرهنگى را به طور مضاعف ارج بگذارند. مهاجرت حضرت رضا (ع) به خراسان و داستان سلسله الذهب در نیشابور و اقامت در مرو و مدفون شدن در مشهد، و این همه عشق و اخلاص و امید که بر آستان او نثار شده است، مجموعه اى عظیم و ارجمند در ذهن تاریخى ما و جهان تشیع و منطقه بوجود آورده است که به طور طبیعى نام خراسان را ضمیمه نام ایشان، و ترکیب «شاه خراسان» و «سلطان خراسان» را وارد ادبیات مردم ما کرده است، قبله صد آرزو و تمنا و حج فقرا. مى گوییم «شاه خراسان»، نه «شاه خراسان مرکزى» ! دو نام امام رضا (ع) و خراسان در ذهن ما انعکاس شرطى ایجاد و بلافاصله یکدیگر را تداعى مى کنند و به این لحاظ، در فرهنگ تعلقات عاطفى ـ معنوى ما، «خراسان» یعنى «رضوى». خراسان غیر رضوى نداریم. همه خراسان ما رضوى است، از باب «حشو ملیح» که از محاسن کلام است. حتى بسیارى بخش هاى خراسان بیرون از ایران امروز هم رضوى است. من دلبستگى مردم بلاد مختلف این خطه بزرگ را، در کوچه هاى بخارا و غیر بخارا، به خراسان و امام رضایش دیده ام. نه فقط در شیعیان که در بسیارى از سنیان هم. این میراث براى ما نه تنها منشأ برکت معنوى و اخلاقى است که منشأ امنیت و ثبات و نفوذ منطقه اى هم هست. مى دانیم که در خراسان هم ترک زبانان داریم . هم سنى مذهبان ولى هیچگاه این عوامل معرف چندگانگى و مرزبندى در این خطه نبوده اند. هم استحکام تاریخى فرهنگ خراسان به عنوان یک واحد و هم وحدت معنوى ناشى از انضمام آن به حضرت رضا (ع) عوامل مهم این حس یکپارچگى بوده و هستند. که بهانه هاى مرزبندى هاى دیگر را در خود حل کرده اند. با چه حکمتى بخشى از خراسان را غیررضوى تعریف کنیم و شمالى و جنوبى اش بنامیم؟ انضمام طبیعى و جا افتاده نام امام رضا (ع) به همه خراسان ـ و نه بخشى از آن ـ سرمایه اى بزرگ، با اهمیتى ملى و استراتژیک است که قیمتش از حد ذکر بیرون است و حفظ آن این شوخى ها را نمى پذیرد.اینکه مثلاً در مناسبت هایى، مانند ۲۸ صفر، خراسانیان، و از جمله بیرجند و بجنورد، با حس لطیف خراسانى بودن، به مشهد امام رضا (ع) هجوم مى برند و آن اجتماع طبیعى شورانگیز را برپا مى کنند، معناى عمیقى دارد که از انباشت عواطف تاریخى گرانى حکایت مى کند. معناى استراتژیک این سرمایه را نمى فهمیم؟ به جاى تقسیم استان مى باید به فکر سازمان دادن مناسبت هاى مناسب دیگرى باشیم که هر سال مردم و به خصوص جوانان خراسانى را در یکى از شهرهاى این خطه تاریخى جمع کند براى تقویت آشنایى به غناى متنوع فرهنگى و در عین حال حس وحدت تاریخى و تمدنى حول میراث مشترکشان. این قبیل اقدامات حاشیه اى و لوکس نیست که بسیار لازم و محورى است.۵) خراسان قبله فرهنگى همه فارسى زبانان دنیا به ویژه کشورهاى همجوار ماست. حوادث سیاسى دو دهه اخیر در منطقه، به خصوص فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى، فرصت تاریخى استثنایى و بزرگى را براى احیاى حوزه وسیع زبان فارسى در منطقه فراهم آورد. هرچند متأسفانه ما تا کنون ازاین فرصت استفاده درست نکرده و قدر آن را نشناخته ایم، اما میراث بزرگ معنوى و علمى و انسانى این زبان همچنان و بحق به نام ماست و نقش خراسان در قوام و قیام این زبان و میراث او ویژه و ممتاز است، میراث نام آورانى چون فردوسى و سنایى و عطار و مولوى و بیهقى و بلعمى و دیگران بسیار.شعر خراسانى، سبک خراسانى، زبان مشرق ایران، لهجه خراسانى و مجموعه عظیمى که در تاریخ ادبیات، در تذکره ها و بحث هاى زبانشناسى تاریخى و ده ها موضوع دیگر در مجموعه میراث مکتوب فرهنگى ما آمده است همه با نام تاریخى خراسان پیوند دارد. جنوبى و شمالى و رضوى هم ندارد که همه آن رضوى است. وحدت خراسان پشتوانه محکم حفظ و تأثیر این میراث هم هست.خراسان خاستگاه و پایگاه مقاومت فرهنگى در مقابل این اشتباه بزرگ اعراب بود که مى خواستند ـ و متأسفانه هنوز هم مى خواهند ـ میان اسلام آسمانى و عروبت، این همانى ایجاد کنند. احیا و تقویت گسترش زبان فارسى که وجه بارز و مؤثر این مقاومت بوده است از خراسان آغاز شد و در میراث مکتوبى که به زبان فارسى در این سرزمین پربرکت آفریده شد قوام گرفت. میراثى که نشان داد که هویت اسلامى قومى و نژادى نیست. نشان داد که اسلام صوت نیست که یک صداست که از آن کسى است که او را بهتر بشنود، بفهمد و بشناسد و پژواک دهد. «گرامى تر است آنکه پارساتر است». «آیا آنان که مى دانند با آنان که نمى دانند برابرند؟»۸ میراث خراسان در فهم زیبایى ها و زیر و بم ها و بازخوانى آن صدا کم نظیر است.در قرن چهارم هجرى، این خراسان بزرگ بود۹ که اول بار با تکیه بر اشتیاق و اهتمام ایرانیان در نگاهدارى و گسترش زبان فارسى و پرهیز از همه گیر شدن متعصبانه زبان عربى از راه سلطه، عالمان دین را متقاعد کرد که آنها هم براى به دست آوردن و حفظ مخاطبان و معتقدان در سطح وسیع مردم فارسى زبان، مى باید آثار خود را به فارسى نیز بنویسند که خدمت بزرگى بود هم به اسلام کرد و هم به زبان فارسى. این کار در آغاز، به ویژه در حوزه تفسیر قرآن کریم چندان ساده نبود زیرا اعراب تلاش مى کردند به تعصب عربى خود که در تناقض با روح اسلام بود رنگ دینى بدهند. براساس آنچه در مقدمه ترجمه فارسى تفسیر طبرى آمده است مى توانیم ابعاد این دشوارى را بفهمیم. وقتى منصوربن نوح سامانى در نیمه دوم قرن چهارم هجرى خواست این تفسیر به فارسى ترجمه شود، تعصبى به نام دین بر افکار عمومى حاکم بود که خواندن و نوشتن قرآن به فارسى را بدعت مى دانست و منع مى کرد. به ناچار، امیر زیرک سامانى براى هموار کردن راه، حکمتى به کار برد و عالمان دین را از بخارا و بلخ و باب الهند و سمرقند و سپیجاب و فرغانه و دیگر شهرهاى این ناحیه۱۰ به همایشى فراخواند و از ایشان خواست که در جواز ترجمه قرآن و تفسیر آن به فارسى فتوى بدهند و آنها هم راه اجابت خواست منصور را با توسل به آیه اى از قرآن که مى گوید «هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر به زبان مردم خویش»۱۱ به طور مشروط باز کردند و فتوى دادند که براى کسى که زبان عربى نمى داند خواندن و نوشتن قرآن به فارسى جایز است. منصور از آنان خواست که این فتوى را بنویسند و امضا کنند تا سندى براى ممانعت ها و هیاهوى احتمالى آینده در دست داشته باشد.۱۲این باب فارسى نویسى در متون قرآنى که در خراسان گشوده شد به هرحال به حوزه هاى دیگر علوم دینى هم در میان سنیان و سپس در میان شیعیان تسرى یافت و راه تألیف کتاب هاى فارسى در دیگر علوم دینى نیز هموار و حتى باب شد. چنان که بعدها امام محمد غزالى خلاصه خوب و شیوایى از اثر بزرگ خود، احیاى علوم الدین، به زبان فارسى پدید آورد و آن را کیمیاى سعادت نام نهاد، و یا ترجمه ارزنده اى که از نهایه شیخ طوسى به فارسى درآمد، و یا تفسیر فارسى ابوالفتوح رازى در قرن ششم و یا النقض عبدالجلیل قزوینى رازى و یا معتقدالامامیه از مؤلفى ناشناخته ۱۳ و حتى کتاب هاى دعایى همچون نزهه الزاهد و نهزه العابد که نثر فارسى پاکیزه و شیوایى دارد.۱۴ و یا کسانى مثل حسین بن على بن ابراهیم (معروف به جمل) که براى سنیان حنفى شمال خراسان حتى متون فقهى در عبادات و معاملات را به فارسى نوشت.۱۵۶) دست حوادث و تحولات سیاسى روزگار و اراده استعمار و بى کفایتى هاى بعضى حاکمان ایران، بخش هایى از این بزرگترین منطقه فرهنگى ایران تاریخى و عالم اسلام را، در بیرون از مرزهاى سیاسى ایران کنونى قرار داده است، اما با این همه واحد بزرگ کنونى برجاى مانده از آن در ایران امروزى همچنان حامل و حامى و راوى و میراث دار و تداعى کننده آن سرمایه درخشان است که پویا و گویا، نه تنها ما را به اعماق ریشه ها و تاریخ پربار تمدن مان متصل مى کند که یک اجماع بین المللى را در حوزه فرهنگ و تمدن به ما باز مى گرداند. وجود این اجماع سرمایه اى است که جز به لطف تاریخ پدید نمى آید و وسواس در حفاظت از آن یک وظیفه قطعى ملى است. در سایه تاریخى این میراث، خراسان همچنان قبله فرهنگى و قطب نفوذ معنوى ایران در میان مردم افغانستان و تاجیکستان و کل آسیاى میانه و حتى دره سند و شبه قاره است. تا خراسان خراسان باشد و وزن و وحدت خود را حفظ کند همه آنها همچنان به او تکیه خواهند کرد و فضاى سینه تاریخ ما هنوز پر از صداى او خواهد بود.قباله و بنچاقى در دست داریم که کهنگى و اصالت و شهادت هاى تاریخ در پاى آن مایه هزار حق و ادعاى بحق است. چرا به جاى ترمیم و رفو کردن خلل هایى که زمانه به آن وارد کرده است، در منازعات بر سر تقسیم مایملک جمعى مان آن قباله را قطعه قطعه کنیم. قیچى لجاجت بر شجره نامه و قباله هاى پدرى نهادن به هیچ فرزندى سودى نمى رساند. همه ضرر خواهند کرد. بدانیم که بى توجهى ما به این سند و نام و عنوان تاریخى موروثى براى دیگران طمع برانگیز است. «یک نکته از این معنى گفتیم و همین باشد.»یک هویت تاریخى و فرهنگى برآمده از دل قرن ها و قرن ها را قربانى ناکامى هاى مدیریتى کردن، چه منطقى دارد؟ این چه روندى که سال هاست گریبان تصمیم سازى هاى ما را در این کشور کهن گرفته است که وقتى به مشکلات اجرایى برمى خوریم بلافاصله به فکر تغییرهاى سخت افزارى، تقسیم، ادغام یا تغییر نام مى افتیم و خیال مى کنیم که گره کار با این کارها گشوده مى شود. وقت و پول و انرژى ملى را صرف مى کنیم و بعد مى فهمیم که نه تنها ابرویش درست نشد که چشمش هم کور شد. چرا به گناه آهنگرى در بلخ، مسگرى را در شوشتر گردن مى زنیم. چرا به کیفر گناه ما در سامان ندادن یک نظام مدیریت مدرن علمى و کارآمد و شایسته ساز و شایسته سالار، وحدت تاریخى خراسان آسیب ببیند؟ و نه تنها اغتشاش فرهنگى در ذهن تاریخى فرزندان آینده این مملکت پدید آید که از وزن پایگاه نفوذ طبیعى و تاریخى ایران در منطقه، به عنوان سرزمین مادرى نیز کاسته شود. آیا جز این است که قدرنمادهاى بارز تاریخى و فرهنگى کشور را نمى شناسیم؟ «وگرنه بر درخت تر کسى تبر نمى زند»۱۶
از این نگرانم که تقسیم خراسان از قدرت طبیعى این واحد بزرگ بکاهد و در طول زمان و در شرایط دیگر منشأ آثار سیاسى اى بشود که بالقوه منافع و موقعیت تاریخى و ملى ما را در منطقه مخدوش کند. دور نیست که این مرزهاى ادارى و بودجه اى و مدیریتى که مى خواهیم ایجاد کنیم بعداً موضوعیت اجتماعى و سیاسى هم پیدا کنند و در طول زمان مرزهاى فرهنگى و زبانى و مذهبى بیافرینند و مشکلاتى پدید آورند که از هم اکنون هم شکل و شمایل و آثار آن را مى توان حدس زد. سخن در پرده مى گویم که شاید درست نباشد که مصادیق ممکن این خدشه ها را در این مقاله تا به آخر بازکنم. نه فقط در آینه تاریخ که در خشت خام هم تجربه هاى تاریخ معاصر منطقه ما و خاورمیانه آثار شوم هر نوع خط کشى و پاره پاره کردن ها ـ که چه بسا در آغاز با عناوین قومى یا اجتماعى ظاهراً موجه هم مطرح شده اند ـ نمایان است.این تقسیم ها بالقوه مى تواند در طول زمان عملاً به ایجاد بستر یک انحراف تاریخى و فرهنگى کمک کند و ما هم بعداً در موضع تصمیم گیرى نخواهیم بود که نتایج آن را کنترل کنیم. این راه را باز نکنیم و قبح فرهنگى و تاریخى آن را نریزیم. نفرمایند که مناطقى در کشور بوده اند که حتى با جمعیت کمتر از پانصد هزار نفر استان شده اند. اولاً در بسیارى از آن موارد هم، مثل آذربایجان، کار اشتباهى صورت گرفته است. در حالى که منطقه اى در ماوراى مرزهاى کنونى ایران از یکصد سال پیش این نام را براى خود برگزیده بود، خطه اى از ایران را که بیش از دوهزار سال این نام را بر خود داشته، نخست به دو قسمت (شرقى و غربى) و اخیراً به سه پاره ( با تشکیل استان اردبیل) تقسیم کردیم. کجاى کاریم؟ روى چه عقلى؟ جایى باید جلو اشتباهات را گرفت و چه جایى حساس تر از خراسان که نگین فرهنگ و تمدن ایران و اسلام است. جدا کردن طبس که در همه متون قدیم در شمار بلاد ربع نیشابور از ارباع خراسان است هم کار خامى بود. نفرمایند که استانهاى جدید تنها بخش کوچکى از خراسان است. اصل این روند، این نگاه، دامن زدن به این وسوسه ها و شکستن این تخم لق در دهانها غلط و مضر است. چرا دقت نمى کنیم در ضرورتهایى که مثلاً اروپا را وامى دارد که براى پایه ریزى آینده اى پرقدرت تر، مرزهاى درون خود را کمرنگ کند و ما بالعکس. نمى پرسیم و تأمل نمى کنیم که چرا آنها مسیر دشوار اتحاد را چگونه قدم به قدم، با حوصله و استفاده از روشهاى جدید مدیریت طى مى کنند و ما مى خواهیم بى مرزى۲۰۰۰ ساله را برهم بزنیم. تحولات کلانى نظیر ایجاد پول واحد اروپا، قوانین واحد در عرصه هاى مختلف و نهایتاً قانون اساسى واحد گامهاى آسانى نبوده اند ولى با اعتقاد و حوصله عملى شده و مى شوند و ثانیاً خراسان از افتخار و سرورى فرهنگى کم نظیرى بهره مند است که هرچه براى نگاهدارى آن بپردازد بازهم سود برده است:گفتم خراج مصر طلب مى کند لبتگفتا در این معامله کمتر زیان کنندبگذارید با قدرى مبالغه، نیمه شوخى و نیمه جدى، بگویم که اگر بر این راه برانیم، دور نیست که کسانى هم فردا بیایند و بگویند که ایران سرزمین بزرگى است و مشکلات اجرایى در اجراى عدالت اجتماعى و ادارى دارد پس بیاییم ایران شمالى و جنوبى و شرقى و غربى درست کنیم.۷) تاریخ به ما آموخته است که اصولاً پناه بردن به این راه حلها براى مشکلات و کمبودها سرمشق بد و نامبارکى است. حرفى خطیر است اما مى گویم که به قول متکلمین، خطیر بودن محتمل عقلاً کافى است راه احتیاط برگزینیم و چنان عمل کنیم که گویى نتیجه قطعى است، حتى اگر آن را قطعى ندانیم. مى ترسم این قبیل اندیشه ها و خط کشى ها و ایجاد مرزها بعدها در دست عده اى زمینه اندیشه ایالتى و فدراتیو شدن در کل کشور را فراهم کند که اگر براى بعضى کشورها مفید باشد براى ایران سم است. مبادا درگیر ودار بعضى حساسیتهاى موضعى، ناخواسته و نادانسته زمینه این وسوسه ها را هموار کنیم. درست است که حافظ «رند عالم سوز» را از مصلحت بینى معاف کرده اما بلافاصله به یادمان آورده که «کار ملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش.» بعضى پریشانى هاى مدیریتى را منکر نیستم، اما وقتى مخاطره یا مصلحت بزرگترى در کار مى آید تفألى به حافظ بزنیم:اى دل اندر بند زلفش از پریشانى منالمرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدشاهل کام و نام را در کوى رندى راه نیستعاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدشاز یاد نبریم که اگر مثلاً یک پالایشگاه بزرگ ما در اثر بمباران دشمن از دست برود، خسارت وارده هرچند بزرگ ـ که بود ـ اما با پول و هزینه هاى میلیاردى به هر حال قابل جبران است، ولى اگر مثلاً چنار امامزاده صالح را اشتباهاً قطع کنیم باید هزار سال صبر کنیم تا جبران شود. تازه اگر بشود که نمى شود. چه برسد به دست زدن به هیأت تاریخى مواریث عظیم و منحصر به فرد فرهنگى. صدمه زدن به ذهن تاریخ ملى هم همین حکم را دارد و به لحاظ روانشناسى اجتماعى، چه در داخل و چه در منطقه، مخرب است و لطمه هاى جبران ناپذیرى به پیوستگى خاطره تاریخى نسل هاى آینده و موقعیت میراث دارى ما در جهان وارد مى کند. این مواریث را تاریخ ما ارزان نخریده که ما ارزان و گوهرى را به قرصى نان بدهیم.نفرمایند که نام خراسان را در تقسیمات جدید با پسوندشمالى و جنوبى و رضوى حفظ کرده ایم. این نافى مشکل نیست. در مورد تقسیم آذربایجان هم همین را گفتند. اما وقتى این راه باز شود، افق نگاه به منافع ملى تنگ مى شود، همیت ها و تعصب هاى محلى رشد مى کند و وسوسه هاى نو پدید مى آید. دیدیم که بعداً اردبیل نواى دیگرى ساز کرد. در مورد خراسان ابعاد مسأله بسیار بزرگتر و حساس تر است. بعدها ممکن است آدم هاى بانفوذى از آن خطه ها در دستگاه حکومت پیدا شوند و به انگیزه هاى مختلف، با تکیه بر همین قبیل محذورها بیایند و یکسر بگویند استان بیرجند یا بجنورد، ۱۷ و قس على هذا در جاهاى دیگر خراسان و غیر خراسان. داستان تأسیس و نامگذارى استان سمنان را به یاد داریم. دو آدم بانفوذ در مملکت، سپهبد نصیرى سمنانى و خانم عضدى شاهرودى هرکدام تلاش مى کرد نام شهر او بر استان جدیدالتأسیس گذاشته شود. در حالى که خواست هردوطرف به لحاظ تاریخى و منافع فرهنگى کشور غلط و محوکننده بخشى از حافظه تاریخى مملکت بود. از بیش از ۲۰۰۰ سال پیش، «کومش» (معرب آن قومس و یونانى آن Comisen) نام شناخته شده منطقه متمدنى بوده است میان دره خوار (حوالى گرمسار فعلى که در متون یونانى با عنوان دروازه مازندران Caspian Gate آمده تا سمنان و دامغان و شاهرود تا فرومد (میانه راه شاهرود به سبزوار). اما اکنون این نام تاریخى که در همه متون قدیم هست، در تقسیمات کشورى ما محو شده و اگر جوانى از منطقه آن را از جایى بشنود، خود را در نسبت با آن غریبه حس مى کند. پیوندى با تاریخ بریده شده است. این بیگانگى ها و بریدن ها، بیگانگى هاى بسیار دیگر فرهنگى و غیر آن را هم به دنبال خواهد داشت. امیدوارم براى مردم شریف اردبیل و ارومیه و سمنان که نام شهرها یا استانهاى آنها را به مناسبت آوردم سوءتفاهم نشود و به خود نگیرند و غرض اصلى حقیر را که تأکید بر مفهوم و نه مصداق یک اصل در حفظ منافع کلان ملى و تاریخى کشور است دریابند که نهایتاً ثروت و آبروى جمعى همه ما است. در مورد بیرجند و بجنورد هم همینطور. تصور نمى کنم که مردم فرهنگ دوست این دو شهر عزیز، از خدشه بر عنوان تاریخى و پربار خراسان (با امام رضایش) بر سرزمین کهن خود استقبال کنند و این شأن اصیل و واقعى را به عنوان ظاهرى و قراردادى و صرفاً ادارى مرکز استان بودن بفروشند.من در عجبم ز مى فروشان کایشانبه ز آنچه فروشند چه خواهند خریدباور بفرمایند بنده حسود مرکز استان شدن هیچ شهرى نیستم. حتى اگر هم دوست دارند اینطور فکر کنند، اقلاً نصیحت حافظ را منکر نشوند که:غمناک نباید بود از طعن حسود اى دلباشد که چو وابینى خیر تو در این باشد!باور بفرمایید خیلى وقتها، اینطور مرکز استان شدن، حاصلى جز گرانى و توسعه نامتناسب و برهم خوردن فرهنگ و جغرافیاى طبیعى شهر ندارد، ثروتى که متأسفانه کمتر مورد اعتناست.۸) هویت پیوسته و کهنى تحت نام خراسان، انورى را در هزار سال پیش و ملک الشعراى بهار را در دوران ما به هم متصل مى کند و دستمایه مشترکى برایشان فراهم مى آورد. فتوحى شاعر مى خواست از روى دشمنى مردمان بلخ را علیه انورى تحریک کند، شعرى گفت و به نام انورى در بلخ پخش کرد:چار شهر است خراسان را از چار طرفکه وسطشان به مسافت کم از سیصد نیستبلخ شهرى است در آکنده به اوباش و رنوددر همه شهر و نواحیش یکى بخرد نیستمرو شهرى است به ترتیب همه چیز در اوجد و هزلش متساوى و هرى (هرات) هم بد نیستحبذا شهر نیشابور که در ملک خداىگر بهشتى است همان است وگرنه خود نیستو بعد انورى که مورد خشم مردم بلخ واقع شده بود یکى از شاهکارهاى قصاید خود را در ستایش بلخ سرود و آن را قبه اسلام نامید.اى مسلمانان فغان از دور چرخ چنبرىوز نفاق تیر و قصد ماه و میر مشترىآسمان ار طفل بودى بلخ کردى دایگیشمکه داند کرد معمور جهان را مادرىافتخار خاندان مصطفى در بلخ و منکرده هم سلمانى اندر خدمتش هم بوذرىو هزار سال بعد، ملک الشعراى بهار با تکیه به همان تاریخ و هویت پیوسته و پررنگ و پردامنه خراسان در ذکر وقایع تاریخ ایران مى سراید که:ناگه وزش خشم دهاقین خراساناز باغ وطن کرد برون زاغ و زغن راپرخاشگران رى و گرگان و خراسانکردند ز تن سنگر و از سینه مجن رااما ما در سالهاى اخیر آمدیم و به ملاحظه بعضى حساسیتهاى خام و رقابتهاى محلى دور از بلوغ ـ که از راه آموزش و توضیح درست و مدیریت فرهنگى قابل حل بودند ـ اسم تاریخى خطه گرگان (جرجان) را گذاشتیم استان «گلستان»! در حالى که در تذکره ها و کتابهاى تاریخ، مثلاً تاریخ جرجان که در قرن پنجم نوشته شده است، نام صدها دانشمند و ادیب و هنرمند و شاعر و فقیه و متفکر با پسوند جرجانى (گرگانى) آمده است که در ایران و جهان اسلام و همه دنیا به این نام شناخته مى شوند. حالا ، بنا به این نامگذارى جدید، تکلیف ذهن تاریخى فرزندان ما چه مى شود؟ آیا باید این شخصیتها را «گلستانى» بخوانند و بشناسند یا «جرجانى»؟! اگر بخوانند «گلستانى» که سرمایه ارتباط با تاریخ تمدن را ازدست داده اند و اگر بگویند «جرجانى» که ارتباط این تاریخ با نام فعلى خطه خودشان را گم کرده اند. ترا بخدا این هم شد کار؟ این هم شد نو آورى در مملکت دارى؟ چه حاصلى دارد جز اغتشاش در ذهن تاریخى آیندگان. و حالا هم، با توجیهى دیگر، شاهد ادامه این روند نادرست در خراسان هستیم. من در اینجا به هیچ روى در نیتها وانگیزه ها بحث نمى کنم که در آثار وضعى آن حرف دارم.وزارت علوم ما هم در سالهاى قبل کار بسیار ناردستى از همین قبیل کرد. نام تاریخى «جندى شاپور» را که در متون تاریخ علم در همه جهان شناخته شده و دلیل بارزى بر بطلان بسیارى از حرف و حدیثهاى بیگانگان در باب ماست، از روى دانشگاه اهواز برداشت و گذاشت «دانشگاه شهید چمران». البته استاد مخلص و دلسوخته اى چون دکتر چمران که در روزهاى سخت جنگ آنطور صادقانه و بى ریا زحمتها کشید و به شهادت رسید، حق بزرگى بر همه دارد. مرکز فعالیتهاى جنگى او هم اهواز بود. همه اینها درست. بنده هم ارادت و احترام خاص و عمیق به ایشان دارم، اما چه خوب بود که دانشگاه جدیدى ـ که کم هم در کشور ساخته نشده ـ به نام او نامگذارى مى شد. نه آن که به عنوان احترام به خاطره او، نام تاریخى جندى شاپور که یک سرمایه منحصر به فرد است قربانى شود. این کارها بى سلیقگى هایى است که مطمئناً خود دکتر چمران هنرمند فرهنگى عارف هم هرگز نمى پسندید. همه کسانى که بنده را مى شناسند از میزان ارادتم به آستان اخلاص تقوا و پاک سیرتى مرحوم آیت الله طالقانى اطلاع دارند. با اینکه معتقدم در اداى دینى که او بر همه ما دارد کو تاهى مى کنیم و او را شایسته تحلیل و اکرامى بسیار بیشتر از اینکه شاهد هستیم مى دانم اما در عین حال برداشتن نام تخت جمشید از یک خیابان قدیمى و گذاشتن نام طالقانى بر آن را درست نمى دانم چرا که تخت جمشید نامى راوى تاریخ ما و آشیانه بخش مهمى از حافظه تاریخ ماست. مى توانستیم خیابان یا بزرگراهى را که پس از انقلاب مى ساختیم بنام او مى کردیم، که او هم راوى حافظه تاریخى دوران معاصر کشور ما در آزادگى و تقوا و سرافرازى است و به همین دلیل هم این نام توسط مردم پذیرفته شد و در زبان آنها جا افتاد. اما چه لزومى داشت که احترام به طالقانى بزرگ را در ظرف بى احترامى به یک میراث تاریخى نشان دهیم. این کار با شأن طالقانى متناسب نیست. و قس على هذا در باب تغییر بسیارى از نامهایى که شأن نزولى اصیل و تاریخى داشته اند، و البته نه هر نامى که به اتکاى قدرت برجایى نهاده شده بود. امیدوارم این سخن مرا در مقام بیانى که هستم مورد عنایت قرار دهید و نه در غیر آن. غرضم پرهیز از شوخى کردن با تاریخ است، بیان یک مفهوم است نه بحث در مصداق آن، و به همین دلیل هم این مثال را انتخاب کردم تا، به دلیل محرز بودن ارادت عمیق حقیر به طالقانى، کسى حمل به مصداق نکند. غرضم بیان این تناقض رفتارى و اصولى عمل نکردن است که از یک طرف حفاظت میراث تخت جمشید را به حق واجب مى شماریم و برایش بودجه مى گذاریم و هر مهمان مهم و غیر مهم را با افتخار به دیدن این بازمانده فخیم از تاریخ قدیم خود مى بریم، و از طرف دیگر این نام را از روى یک خیابان قدیمى تهران، آنهم تحت عنوان بزرگداشت شخصیتى چون طالقانى بر مى داریم. مى خواهیم چه چیزى به دست بیاوریم؟! حرف حساب ما در این میان کدام است؟ از این فرصت استفاده و عرض کنم که امیدوارم شهردارى تهران جبران کند و نام تخت جمشید را بربزرگراه یا خیابانى جدیدالاحداث بگذارد.این بى توجهى هاى فرهنگى که بعضى از ما به سادگى از آن مى گذریم زیانهاى فرهنگى عمیقى دارد که در شرایط خاص مى تواند به زیانهاى سیاسى در سطح ملى منجر شود. درک اهمیت ارزش حافظه و میراث تاریخى و فرهنگى، و نقش آن در امنیت و ارتقاى اعتماد به نفس ملى محتاج آموزش در سطح ملى است، اما متأسفانه اهتمام و اراده اى جدى و نافذ در کشور ما در این مهم دیده نمى شود. اهمیت حصول اجماع جامعه جهانى بر تعلق یک میراث فرهنگى و تاریخى و تمدنى به یک کشور و این نکته که این مواریث و حافظه هاى جمعى چگونه مى توانند سرمایه غیر قابل جایگزین براى ثبات و آرامش و تکیه گاه ما در بحرانها وتلاطمات باشند در کشور ما درست درک نشده است که اگر بشود، بسیارى از روندهایى که در کاراداره مملکت جریان داشته و دارد محتاج تأملى دوباره خواهد بود.
با نام خراسان، حافظه ملى و فراملى ما، از یکسو صداى صدر مشایخ خراسان، بایزید را در بسطام، ایستاده بر دروازه فرهنگى خراسان، به یادمان مى آورد و از سوى دیگر آواز چنگ رودکى را که بوى جوى مولیان بخارا او را به وجد مى آورده است به گوشمان مى رساند. این نام، در وحدت معنوى خود، ابن سینا و ابوریحان بیرونى و ابوالوفا بوزجانى و خوارزمى و فارابى و رودکى و فردوسى و سنایى و عطار و مولوى و جامى و جام و خیام و ناصرخسرو و بوفضل بیهقى و بایزید بسطامى و ابوالحسن خرقانى و شبلى و حلاج و ابوسعید ابوالخیر و شیخ طوسى و خواجه نصیرالدین طوسى و شرف الدین طوسى و جوینى و امام محمد غزالى و احمد غزالى و اسفزارى و امام بخارى و خواجه عبدا• انصارى و صدها نام بزرگ دیگر را در یک فضا و یک اقلیم فرهنگى به هم پیوند مى دهد و جاده اى از خاطره هاى تاریخ مى کشد از میانه باغهاى ادب و عرفان و دین و حکمت و فلسفه و ریاضیات و نجوم و طب و کیمیا و طبیعیات، از دروازه بسطام به مزینان و بیهق و سبزوار تا نیشابور و طبس و قهستان (از حدود کاشمر تا بیرجند کنونى) تا استوا یا خاوران (منطقه بجنورد و قوچان، عبارت قوچان گوهر خاوران در متون ما آمده)، تا نسا، تا طوس و تا هرات و پوشنگ و باد غیس، تا سرخس و ابیورد (باورد) و مروالرود و مرو شاهجان و طالقان و زم و آمل شط، تا قبادیان (زادگاه ناصرخسرو) و اندرآبه و بامیان و بدخشان و کابل و ترمذ، تا بلخ و فاریاب و جوزجان و طخارستان و ختل و وخش (زادگاه پدر مولانا)، تا سمرقند و بخارا و کش و چاچ (شاش، تاشکند فعلى) و سغد و نسف (نخشب) و فرغانه و بناکت و اسروشنه (اسفنجنه، زادگاه شبلى) و تا خوارزم. راهى که سفر در آن سیاحت صحنه آفرینش قرن ها تمدن است. سرزمینى که جامعیت مدنى اش، نیمى از مولانا جلال الدین ما را از آب و گل، نیمى را از جان و دل، نیمى زلب دریا و نیمى از دردانه ساخته است.۴غرض این مقاله معرفى وزن خراسان و معناى تاریخى این نام در غناى فرهنگ ایران و اسلام نیست که این کار بزرگى است که هم از حد بنده و هم از طاقت این مجال خارج است. ۵ اما از باب نمونه، کافى است نگاه کوتاهى بیندازیم به تاریخ یکى از کلان شهرهاى خراسان بزرگ، نیشابور. کتاب ابوعبدالله حاکم در تاریخ نیشابور که در سال ۳۹۰ هجرى نوشته شده ۶ از دو هزار و ششصد و هشتاد تن از بزرگان برخاسته از نیشابور تا زمان خود او نام برده است و آنان را در هشت طبقه یا گروه دسته بندى کرده است. فهرست این دانشمندان با جمع صحابه آغاز مى شود و به دانشمندانى که معاصر و مؤلف (۳۲۱ـ۴۰۵ هجرى) بوده اند ختم مى شود. در این کتاب ۲۸ تن از «صحابه» معرفى شده اند و ۷۱ تن از اشراف «تابعین» و ۸۳ تن از «اتباع تابعین» و ۶۱۴ تن از «اتباع اتباع» و ۵۱۲ تن از «طبقه پنجم» علماى نیشابور و کسانى که بدان شهر درآمده اند و به نشر علم پرداخته اند و ۳۱۳ تن از«طبقه ششم» از دانشمندان ساکن نیشابور و ۹۵۰ تن از مشایخ حدیث مؤلف کتاب که ابوعبدالله حاکم از آنان سماع حدیث داشته است. همچنین ۹۹ تن از کسانى را که پس از سال ۳۸۸ سال فراغت از تألیف کتاب، وفات یافته اند و از مشایخ حدیث او به شمار مى رفته اند بعداً بر آن افزوده است۷ و تازه خطه نیشابور خود در تقسیم بندى به جاى مانده از دوران اشکانیان، یکى از ربع هاى خراسان بوده است و به نوبه خود نیز چهار ربع داشته است.۴) بخت دیگر خراسان نعمت چند بعدى تداعى این نام با حضرت رضا (ع) است که باعث مى شود نه تنها همه خراسانیان ما با افتخار زیر بار مرکزیت معنوى مشهد او بروند که حتى مردمان اقالیم خراسان بزرگ در خارج از مرزهاى ایران کنونى نیز این پیوستگى معنوى و تاریخى و فرهنگى را به طور مضاعف ارج بگذارند. مهاجرت حضرت رضا (ع) به خراسان و داستان سلسله الذهب در نیشابور و اقامت در مرو و مدفون شدن در مشهد، و این همه عشق و اخلاص و امید که بر آستان او نثار شده است، مجموعه اى عظیم و ارجمند در ذهن تاریخى ما و جهان تشیع و منطقه بوجود آورده است که به طور طبیعى نام خراسان را ضمیمه نام ایشان، و ترکیب «شاه خراسان» و «سلطان خراسان» را وارد ادبیات مردم ما کرده است، قبله صد آرزو و تمنا و حج فقرا. مى گوییم «شاه خراسان»، نه «شاه خراسان مرکزى» ! دو نام امام رضا (ع) و خراسان در ذهن ما انعکاس شرطى ایجاد و بلافاصله یکدیگر را تداعى مى کنند و به این لحاظ، در فرهنگ تعلقات عاطفى ـ معنوى ما، «خراسان» یعنى «رضوى». خراسان غیر رضوى نداریم. همه خراسان ما رضوى است، از باب «حشو ملیح» که از محاسن کلام است. حتى بسیارى بخش هاى خراسان بیرون از ایران امروز هم رضوى است. من دلبستگى مردم بلاد مختلف این خطه بزرگ را، در کوچه هاى بخارا و غیر بخارا، به خراسان و امام رضایش دیده ام. نه فقط در شیعیان که در بسیارى از سنیان هم. این میراث براى ما نه تنها منشأ برکت معنوى و اخلاقى است که منشأ امنیت و ثبات و نفوذ منطقه اى هم هست. مى دانیم که در خراسان هم ترک زبانان داریم . هم سنى مذهبان ولى هیچگاه این عوامل معرف چندگانگى و مرزبندى در این خطه نبوده اند. هم استحکام تاریخى فرهنگ خراسان به عنوان یک واحد و هم وحدت معنوى ناشى از انضمام آن به حضرت رضا (ع) عوامل مهم این حس یکپارچگى بوده و هستند. که بهانه هاى مرزبندى هاى دیگر را در خود حل کرده اند. با چه حکمتى بخشى از خراسان را غیررضوى تعریف کنیم و شمالى و جنوبى اش بنامیم؟ انضمام طبیعى و جا افتاده نام امام رضا (ع) به همه خراسان ـ و نه بخشى از آن ـ سرمایه اى بزرگ، با اهمیتى ملى و استراتژیک است که قیمتش از حد ذکر بیرون است و حفظ آن این شوخى ها را نمى پذیرد.اینکه مثلاً در مناسبت هایى، مانند ۲۸ صفر، خراسانیان، و از جمله بیرجند و بجنورد، با حس لطیف خراسانى بودن، به مشهد امام رضا (ع) هجوم مى برند و آن اجتماع طبیعى شورانگیز را برپا مى کنند، معناى عمیقى دارد که از انباشت عواطف تاریخى گرانى حکایت مى کند. معناى استراتژیک این سرمایه را نمى فهمیم؟ به جاى تقسیم استان مى باید به فکر سازمان دادن مناسبت هاى مناسب دیگرى باشیم که هر سال مردم و به خصوص جوانان خراسانى را در یکى از شهرهاى این خطه تاریخى جمع کند براى تقویت آشنایى به غناى متنوع فرهنگى و در عین حال حس وحدت تاریخى و تمدنى حول میراث مشترکشان. این قبیل اقدامات حاشیه اى و لوکس نیست که بسیار لازم و محورى است.۵) خراسان قبله فرهنگى همه فارسى زبانان دنیا به ویژه کشورهاى همجوار ماست. حوادث سیاسى دو دهه اخیر در منطقه، به خصوص فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى، فرصت تاریخى استثنایى و بزرگى را براى احیاى حوزه وسیع زبان فارسى در منطقه فراهم آورد. هرچند متأسفانه ما تا کنون ازاین فرصت استفاده درست نکرده و قدر آن را نشناخته ایم، اما میراث بزرگ معنوى و علمى و انسانى این زبان همچنان و بحق به نام ماست و نقش خراسان در قوام و قیام این زبان و میراث او ویژه و ممتاز است، میراث نام آورانى چون فردوسى و سنایى و عطار و مولوى و بیهقى و بلعمى و دیگران بسیار.شعر خراسانى، سبک خراسانى، زبان مشرق ایران، لهجه خراسانى و مجموعه عظیمى که در تاریخ ادبیات، در تذکره ها و بحث هاى زبانشناسى تاریخى و ده ها موضوع دیگر در مجموعه میراث مکتوب فرهنگى ما آمده است همه با نام تاریخى خراسان پیوند دارد. جنوبى و شمالى و رضوى هم ندارد که همه آن رضوى است. وحدت خراسان پشتوانه محکم حفظ و تأثیر این میراث هم هست.خراسان خاستگاه و پایگاه مقاومت فرهنگى در مقابل این اشتباه بزرگ اعراب بود که مى خواستند ـ و متأسفانه هنوز هم مى خواهند ـ میان اسلام آسمانى و عروبت، این همانى ایجاد کنند. احیا و تقویت گسترش زبان فارسى که وجه بارز و مؤثر این مقاومت بوده است از خراسان آغاز شد و در میراث مکتوبى که به زبان فارسى در این سرزمین پربرکت آفریده شد قوام گرفت. میراثى که نشان داد که هویت اسلامى قومى و نژادى نیست. نشان داد که اسلام صوت نیست که یک صداست که از آن کسى است که او را بهتر بشنود، بفهمد و بشناسد و پژواک دهد. «گرامى تر است آنکه پارساتر است». «آیا آنان که مى دانند با آنان که نمى دانند برابرند؟»۸ میراث خراسان در فهم زیبایى ها و زیر و بم ها و بازخوانى آن صدا کم نظیر است.در قرن چهارم هجرى، این خراسان بزرگ بود۹ که اول بار با تکیه بر اشتیاق و اهتمام ایرانیان در نگاهدارى و گسترش زبان فارسى و پرهیز از همه گیر شدن متعصبانه زبان عربى از راه سلطه، عالمان دین را متقاعد کرد که آنها هم براى به دست آوردن و حفظ مخاطبان و معتقدان در سطح وسیع مردم فارسى زبان، مى باید آثار خود را به فارسى نیز بنویسند که خدمت بزرگى بود هم به اسلام کرد و هم به زبان فارسى. این کار در آغاز، به ویژه در حوزه تفسیر قرآن کریم چندان ساده نبود زیرا اعراب تلاش مى کردند به تعصب عربى خود که در تناقض با روح اسلام بود رنگ دینى بدهند. براساس آنچه در مقدمه ترجمه فارسى تفسیر طبرى آمده است مى توانیم ابعاد این دشوارى را بفهمیم. وقتى منصوربن نوح سامانى در نیمه دوم قرن چهارم هجرى خواست این تفسیر به فارسى ترجمه شود، تعصبى به نام دین بر افکار عمومى حاکم بود که خواندن و نوشتن قرآن به فارسى را بدعت مى دانست و منع مى کرد. به ناچار، امیر زیرک سامانى براى هموار کردن راه، حکمتى به کار برد و عالمان دین را از بخارا و بلخ و باب الهند و سمرقند و سپیجاب و فرغانه و دیگر شهرهاى این ناحیه۱۰ به همایشى فراخواند و از ایشان خواست که در جواز ترجمه قرآن و تفسیر آن به فارسى فتوى بدهند و آنها هم راه اجابت خواست منصور را با توسل به آیه اى از قرآن که مى گوید «هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر به زبان مردم خویش»۱۱ به طور مشروط باز کردند و فتوى دادند که براى کسى که زبان عربى نمى داند خواندن و نوشتن قرآن به فارسى جایز است. منصور از آنان خواست که این فتوى را بنویسند و امضا کنند تا سندى براى ممانعت ها و هیاهوى احتمالى آینده در دست داشته باشد.۱۲این باب فارسى نویسى در متون قرآنى که در خراسان گشوده شد به هرحال به حوزه هاى دیگر علوم دینى هم در میان سنیان و سپس در میان شیعیان تسرى یافت و راه تألیف کتاب هاى فارسى در دیگر علوم دینى نیز هموار و حتى باب شد. چنان که بعدها امام محمد غزالى خلاصه خوب و شیوایى از اثر بزرگ خود، احیاى علوم الدین، به زبان فارسى پدید آورد و آن را کیمیاى سعادت نام نهاد، و یا ترجمه ارزنده اى که از نهایه شیخ طوسى به فارسى درآمد، و یا تفسیر فارسى ابوالفتوح رازى در قرن ششم و یا النقض عبدالجلیل قزوینى رازى و یا معتقدالامامیه از مؤلفى ناشناخته ۱۳ و حتى کتاب هاى دعایى همچون نزهه الزاهد و نهزه العابد که نثر فارسى پاکیزه و شیوایى دارد.۱۴ و یا کسانى مثل حسین بن على بن ابراهیم (معروف به جمل) که براى سنیان حنفى شمال خراسان حتى متون فقهى در عبادات و معاملات را به فارسى نوشت.۱۵۶) دست حوادث و تحولات سیاسى روزگار و اراده استعمار و بى کفایتى هاى بعضى حاکمان ایران، بخش هایى از این بزرگترین منطقه فرهنگى ایران تاریخى و عالم اسلام را، در بیرون از مرزهاى سیاسى ایران کنونى قرار داده است، اما با این همه واحد بزرگ کنونى برجاى مانده از آن در ایران امروزى همچنان حامل و حامى و راوى و میراث دار و تداعى کننده آن سرمایه درخشان است که پویا و گویا، نه تنها ما را به اعماق ریشه ها و تاریخ پربار تمدن مان متصل مى کند که یک اجماع بین المللى را در حوزه فرهنگ و تمدن به ما باز مى گرداند. وجود این اجماع سرمایه اى است که جز به لطف تاریخ پدید نمى آید و وسواس در حفاظت از آن یک وظیفه قطعى ملى است. در سایه تاریخى این میراث، خراسان همچنان قبله فرهنگى و قطب نفوذ معنوى ایران در میان مردم افغانستان و تاجیکستان و کل آسیاى میانه و حتى دره سند و شبه قاره است. تا خراسان خراسان باشد و وزن و وحدت خود را حفظ کند همه آنها همچنان به او تکیه خواهند کرد و فضاى سینه تاریخ ما هنوز پر از صداى او خواهد بود.قباله و بنچاقى در دست داریم که کهنگى و اصالت و شهادت هاى تاریخ در پاى آن مایه هزار حق و ادعاى بحق است. چرا به جاى ترمیم و رفو کردن خلل هایى که زمانه به آن وارد کرده است، در منازعات بر سر تقسیم مایملک جمعى مان آن قباله را قطعه قطعه کنیم. قیچى لجاجت بر شجره نامه و قباله هاى پدرى نهادن به هیچ فرزندى سودى نمى رساند. همه ضرر خواهند کرد. بدانیم که بى توجهى ما به این سند و نام و عنوان تاریخى موروثى براى دیگران طمع برانگیز است. «یک نکته از این معنى گفتیم و همین باشد.»یک هویت تاریخى و فرهنگى برآمده از دل قرن ها و قرن ها را قربانى ناکامى هاى مدیریتى کردن، چه منطقى دارد؟ این چه روندى که سال هاست گریبان تصمیم سازى هاى ما را در این کشور کهن گرفته است که وقتى به مشکلات اجرایى برمى خوریم بلافاصله به فکر تغییرهاى سخت افزارى، تقسیم، ادغام یا تغییر نام مى افتیم و خیال مى کنیم که گره کار با این کارها گشوده مى شود. وقت و پول و انرژى ملى را صرف مى کنیم و بعد مى فهمیم که نه تنها ابرویش درست نشد که چشمش هم کور شد. چرا به گناه آهنگرى در بلخ، مسگرى را در شوشتر گردن مى زنیم. چرا به کیفر گناه ما در سامان ندادن یک نظام مدیریت مدرن علمى و کارآمد و شایسته ساز و شایسته سالار، وحدت تاریخى خراسان آسیب ببیند؟ و نه تنها اغتشاش فرهنگى در ذهن تاریخى فرزندان آینده این مملکت پدید آید که از وزن پایگاه نفوذ طبیعى و تاریخى ایران در منطقه، به عنوان سرزمین مادرى نیز کاسته شود. آیا جز این است که قدرنمادهاى بارز تاریخى و فرهنگى کشور را نمى شناسیم؟ «وگرنه بر درخت تر کسى تبر نمى زند»۱۶از این نگرانم که تقسیم خراسان از قدرت طبیعى این واحد بزرگ بکاهد و در طول زمان و در شرایط دیگر منشأ آثار سیاسى اى بشود که بالقوه منافع و موقعیت تاریخى و ملى ما را در منطقه مخدوش کند. دور نیست که این مرزهاى ادارى و بودجه اى و مدیریتى که مى خواهیم ایجاد کنیم بعداً موضوعیت اجتماعى و سیاسى هم پیدا کنند و در طول زمان مرزهاى فرهنگى و زبانى و مذهبى بیافرینند و مشکلاتى پدید آورند که از هم اکنون هم شکل و شمایل و آثار آن را مى توان حدس زد. سخن در پرده مى گویم که شاید درست نباشد که مصادیق ممکن این خدشه ها را در این مقاله تا به آخر بازکنم. نه فقط در آینه تاریخ که در خشت خام هم تجربه هاى تاریخ معاصر منطقه ما و خاورمیانه آثار شوم هر نوع خط کشى و پاره پاره کردن ها ـ که چه بسا در آغاز با عناوین قومى یا اجتماعى ظاهراً موجه هم مطرح شده اند ـ نمایان است.این تقسیم ها بالقوه مى تواند در طول زمان عملاً به ایجاد بستر یک انحراف تاریخى و فرهنگى کمک کند و ما هم بعداً در موضع تصمیم گیرى نخواهیم بود که نتایج آن را کنترل کنیم. این راه را باز نکنیم و قبح فرهنگى و تاریخى آن را نریزیم. نفرمایند که مناطقى در کشور بوده اند که حتى با جمعیت کمتر از پانصد هزار نفر استان شده اند. اولاً در بسیارى از آن موارد هم، مثل آذربایجان، کار اشتباهى صورت گرفته است. در حالى که منطقه اى در ماوراى مرزهاى کنونى ایران از یکصد سال پیش این نام را براى خود برگزیده بود، خطه اى از ایران را که بیش از دوهزار سال این نام را بر خود داشته، نخست به دو قسمت (شرقى و غربى) و اخیراً به سه پاره ( با تشکیل استان اردبیل) تقسیم کردیم. کجاى کاریم؟ روى چه عقلى؟ جایى باید جلو اشتباهات را گرفت و چه جایى حساس تر از خراسان که نگین فرهنگ و تمدن ایران و اسلام است. جدا کردن طبس که در همه متون قدیم در شمار بلاد ربع نیشابور از ارباع خراسان است هم کار خامى بود. نفرمایند که استانهاى جدید تنها بخش کوچکى از خراسان است. اصل این روند، این نگاه، دامن زدن به این وسوسه ها و شکستن این تخم لق در دهانها غلط و مضر است. چرا دقت نمى کنیم در ضرورتهایى که مثلاً اروپا را وامى دارد که براى پایه ریزى آینده اى پرقدرت تر، مرزهاى درون خود را کمرنگ کند و ما بالعکس. نمى پرسیم و تأمل نمى کنیم که چرا آنها مسیر دشوار اتحاد را چگونه قدم به قدم، با حوصله و استفاده از روشهاى جدید مدیریت طى مى کنند و ما مى خواهیم بى مرزى۲۰۰۰ ساله را برهم بزنیم. تحولات کلانى نظیر ایجاد پول واحد اروپا، قوانین واحد در عرصه هاى مختلف و نهایتاً قانون اساسى واحد گامهاى آسانى نبوده اند ولى با اعتقاد و حوصله عملى شده و مى شوند و ثانیاً خراسان از افتخار و سرورى فرهنگى کم نظیرى بهره مند است که هرچه براى نگاهدارى آن بپردازد بازهم سود برده است:گفتم خراج مصر طلب مى کند لبتگفتا در این معامله کمتر زیان کنندبگذارید با قدرى مبالغه، نیمه شوخى و نیمه جدى، بگویم که اگر بر این راه برانیم، دور نیست که کسانى هم فردا بیایند و بگویند که ایران سرزمین بزرگى است و مشکلات اجرایى در اجراى عدالت اجتماعى و ادارى دارد پس بیاییم ایران شمالى و جنوبى و شرقى و غربى درست کنیم.۷) تاریخ به ما آموخته است که اصولاً پناه بردن به این راه حلها براى مشکلات و کمبودها سرمشق بد و نامبارکى است. حرفى خطیر است اما مى گویم که به قول متکلمین، خطیر بودن محتمل عقلاً کافى است راه احتیاط برگزینیم و چنان عمل کنیم که گویى نتیجه قطعى است، حتى اگر آن را قطعى ندانیم. مى ترسم این قبیل اندیشه ها و خط کشى ها و ایجاد مرزها بعدها در دست عده اى زمینه اندیشه ایالتى و فدراتیو شدن در کل کشور را فراهم کند که اگر براى بعضى کشورها مفید باشد براى ایران سم است. مبادا درگیر ودار بعضى حساسیتهاى موضعى، ناخواسته و نادانسته زمینه این وسوسه ها را هموار کنیم. درست است که حافظ «رند عالم سوز» را از مصلحت بینى معاف کرده اما بلافاصله به یادمان آورده که «کار ملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش.» بعضى پریشانى هاى مدیریتى را منکر نیستم، اما وقتى مخاطره یا مصلحت بزرگترى در کار مى آید تفألى به حافظ بزنیم:اى دل اندر بند زلفش از پریشانى منالمرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدشاهل کام و نام را در کوى رندى راه نیستعاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدشاز یاد نبریم که اگر مثلاً یک پالایشگاه بزرگ ما در اثر بمباران دشمن از دست برود، خسارت وارده هرچند بزرگ ـ که بود ـ اما با پول و هزینه هاى میلیاردى به هر حال قابل جبران است، ولى اگر مثلاً چنار امامزاده صالح را اشتباهاً قطع کنیم باید هزار سال صبر کنیم تا جبران شود. تازه اگر بشود که نمى شود. چه برسد به دست زدن به هیأت تاریخى مواریث عظیم و منحصر به فرد فرهنگى. صدمه زدن به ذهن تاریخ ملى هم همین حکم را دارد و به لحاظ روانشناسى اجتماعى، چه در داخل و چه در منطقه، مخرب است و لطمه هاى جبران ناپذیرى به پیوستگى خاطره تاریخى نسل هاى آینده و موقعیت میراث دارى ما در جهان وارد مى کند. این مواریث را تاریخ ما ارزان نخریده که ما ارزان و گوهرى را به قرصى نان بدهیم.نفرمایند که نام خراسان را در تقسیمات جدید با پسوندشمالى و جنوبى و رضوى حفظ کرده ایم. این نافى مشکل نیست. در مورد تقسیم آذربایجان هم همین را گفتند. اما وقتى این راه باز شود، افق نگاه به منافع ملى تنگ مى شود، همیت ها و تعصب هاى محلى رشد مى کند و وسوسه هاى نو پدید مى آید. دیدیم که بعداً اردبیل نواى دیگرى ساز کرد. در مورد خراسان ابعاد مسأله بسیار بزرگتر و حساس تر است. بعدها ممکن است آدم هاى بانفوذى از آن خطه ها در دستگاه حکومت پیدا شوند و به انگیزه هاى مختلف، با تکیه بر همین قبیل محذورها بیایند و یکسر بگویند استان بیرجند یا بجنورد، ۱۷ و قس على هذا در جاهاى دیگر خراسان و غیر خراسان. داستان تأسیس و نامگذارى استان سمنان را به یاد داریم. دو آدم بانفوذ در مملکت، سپهبد نصیرى سمنانى و خانم عضدى شاهرودى هرکدام تلاش مى کرد نام شهر او بر استان جدیدالتأسیس گذاشته شود. در حالى که خواست هردوطرف به لحاظ تاریخى و منافع فرهنگى کشور غلط و محوکننده بخشى از حافظه تاریخى مملکت بود. از بیش از ۲۰۰۰ سال پیش، «کومش» (معرب آن قومس و یونانى آن Comisen) نام شناخته شده منطقه متمدنى بوده است میان دره خوار (حوالى گرمسار فعلى که در متون یونانى با عنوان دروازه مازندران Caspian Gate آمده تا سمنان و دامغان و شاهرود تا فرومد (میانه راه شاهرود به سبزوار). اما اکنون این نام تاریخى که در همه متون قدیم هست، در تقسیمات کشورى ما محو شده و اگر جوانى از منطقه آن را از جایى بشنود، خود را در نسبت با آن غریبه حس مى کند. پیوندى با تاریخ بریده شده است. این بیگانگى ها و بریدن ها، بیگانگى هاى بسیار دیگر فرهنگى و غیر آن را هم به دنبال خواهد داشت. امیدوارم براى مردم شریف اردبیل و ارومیه و سمنان که نام شهرها یا استانهاى آنها را به مناسبت آوردم سوءتفاهم نشود و به خود نگیرند و غرض اصلى حقیر را که تأکید بر مفهوم و نه مصداق یک اصل در حفظ منافع کلان ملى و تاریخى کشور است دریابند که نهایتاً ثروت و آبروى جمعى همه ما است. در مورد بیرجند و بجنورد هم همینطور. تصور نمى کنم که مردم فرهنگ دوست این دو شهر عزیز، از خدشه بر عنوان تاریخى و پربار خراسان (با امام رضایش) بر سرزمین کهن خود استقبال کنند و این شأن اصیل و واقعى را به عنوان ظاهرى و قراردادى و صرفاً ادارى مرکز استان بودن بفروشند.من در عجبم ز مى فروشان کایشانبه ز آنچه فروشند چه خواهند خریدباور بفرمایند بنده حسود مرکز استان شدن هیچ شهرى نیستم. حتى اگر هم دوست دارند اینطور فکر کنند، اقلاً نصیحت حافظ را منکر نشوند که:غمناک نباید بود از طعن حسود اى دلباشد که چو وابینى خیر تو در این باشد!باور بفرمایید خیلى وقتها، اینطور مرکز استان شدن، حاصلى جز گرانى و توسعه نامتناسب و برهم خوردن فرهنگ و جغرافیاى طبیعى شهر ندارد، ثروتى که متأسفانه کمتر مورد اعتناست.۸) هویت پیوسته و کهنى تحت نام خراسان، انورى را در هزار سال پیش و ملک الشعراى بهار را در دوران ما به هم متصل مى کند و دستمایه مشترکى برایشان فراهم مى آورد. فتوحى شاعر مى خواست از روى دشمنى مردمان بلخ را علیه انورى تحریک کند، شعرى گفت و به نام انورى در بلخ پخش کرد:چار شهر است خراسان را از چار طرفکه وسطشان به مسافت کم از سیصد نیستبلخ شهرى است در آکنده به اوباش و رنوددر همه شهر و نواحیش یکى بخرد نیستمرو شهرى است به ترتیب همه چیز در اوجد و هزلش متساوى و هرى (هرات) هم بد نیستحبذا شهر نیشابور که در ملک خداىگر بهشتى است همان است وگرنه خود نیستو بعد انورى که مورد خشم مردم بلخ واقع شده بود یکى از شاهکارهاى قصاید خود را در ستایش بلخ سرود و آن را قبه اسلام نامید.اى مسلمانان فغان از دور چرخ چنبرىوز نفاق تیر و قصد ماه و میر مشترىآسمان ار طفل بودى بلخ کردى دایگیشمکه داند کرد معمور جهان را مادرىافتخار خاندان مصطفى در بلخ و منکرده هم سلمانى اندر خدمتش هم بوذرىو هزار سال بعد، ملک الشعراى بهار با تکیه به همان تاریخ و هویت پیوسته و پررنگ و پردامنه خراسان در ذکر وقایع تاریخ ایران مى سراید که:ناگه وزش خشم دهاقین خراساناز باغ وطن کرد برون زاغ و زغن راپرخاشگران رى و گرگان و خراسانکردند ز تن سنگر و از سینه مجن رااما ما در سالهاى اخیر آمدیم و به ملاحظه بعضى حساسیتهاى خام و رقابتهاى محلى دور از بلوغ ـ که از راه آموزش و توضیح درست و مدیریت فرهنگى قابل حل بودند ـ اسم تاریخى خطه گرگان (جرجان) را گذاشتیم استان «گلستان»! در حالى که در تذکره ها و کتابهاى تاریخ، مثلاً تاریخ جرجان که در قرن پنجم نوشته شده است، نام صدها دانشمند و ادیب و هنرمند و شاعر و فقیه و متفکر با پسوند جرجانى (گرگانى) آمده است که در ایران و جهان اسلام و همه دنیا به این نام شناخته مى شوند. حالا ، بنا به این نامگذارى جدید، تکلیف ذهن تاریخى فرزندان ما چه مى شود؟ آیا باید این شخصیتها را «گلستانى» بخوانند و بشناسند یا «جرجانى»؟! اگر بخوانند «گلستانى» که سرمایه ارتباط با تاریخ تمدن را ازدست داده اند و اگر بگویند «جرجانى» که ارتباط این تاریخ با نام فعلى خطه خودشان را گم کرده اند. ترا بخدا این هم شد کار؟ این هم شد نو آورى در مملکت دارى؟ چه حاصلى دارد جز اغتشاش در ذهن تاریخى آیندگان. و حالا هم، با توجیهى دیگر، شاهد ادامه این روند نادرست در خراسان هستیم. من در اینجا به هیچ روى در نیتها وانگیزه ها بحث نمى کنم که در آثار وضعى آن حرف دارم.وزارت علوم ما هم در سالهاى قبل کار بسیار ناردستى از همین قبیل کرد. نام تاریخى «جندى شاپور» را که در متون تاریخ علم در همه جهان شناخته شده و دلیل بارزى بر بطلان بسیارى از حرف و حدیثهاى بیگانگان در باب ماست، از روى دانشگاه اهواز برداشت و گذاشت «دانشگاه شهید چمران». البته استاد مخلص و دلسوخته اى چون دکتر چمران که در روزهاى سخت جنگ آنطور صادقانه و بى ریا زحمتها کشید و به شهادت رسید، حق بزرگى بر همه دارد. مرکز فعالیتهاى جنگى او هم اهواز بود. همه اینها درست. بنده هم ارادت و احترام خاص و عمیق به ایشان دارم، اما چه خوب بود که دانشگاه جدیدى ـ که کم هم در کشور ساخته نشده ـ به نام او نامگذارى مى شد. نه آن که به عنوان احترام به خاطره او، نام تاریخى جندى شاپور که یک سرمایه منحصر به فرد است قربانى شود. این کارها بى سلیقگى هایى است که مطمئناً خود دکتر چمران هنرمند فرهنگى عارف هم هرگز نمى پسندید. همه کسانى که بنده را مى شناسند از میزان ارادتم به آستان اخلاص تقوا و پاک سیرتى مرحوم آیت الله طالقانى اطلاع دارند. با اینکه معتقدم در اداى دینى که او بر همه ما دارد کو تاهى مى کنیم و او را شایسته تحلیل و اکرامى بسیار بیشتر از اینکه شاهد هستیم مى دانم اما در عین حال برداشتن نام تخت جمشید از یک خیابان قدیمى و گذاشتن نام طالقانى بر آن را درست نمى دانم چرا که تخت جمشید نامى راوى تاریخ ما و آشیانه بخش مهمى از حافظه تاریخ ماست. مى توانستیم خیابان یا بزرگراهى را که پس از انقلاب مى ساختیم بنام او مى کردیم، که او هم راوى حافظه تاریخى دوران معاصر کشور ما در آزادگى و تقوا و سرافرازى است و به همین دلیل هم این نام توسط مردم پذیرفته شد و در زبان آنها جا افتاد. اما چه لزومى داشت که احترام به طالقانى بزرگ را در ظرف بى احترامى به یک میراث تاریخى نشان دهیم. این کار با شأن طالقانى متناسب نیست. و قس على هذا در باب تغییر بسیارى از نامهایى که شأن نزولى اصیل و تاریخى داشته اند، و البته نه هر نامى که به اتکاى قدرت برجایى نهاده شده بود. امیدوارم این سخن مرا در مقام بیانى که هستم مورد عنایت قرار دهید و نه در غیر آن. غرضم پرهیز از شوخى کردن با تاریخ است، بیان یک مفهوم است نه بحث در مصداق آن، و به همین دلیل هم این مثال را انتخاب کردم تا، به دلیل محرز بودن ارادت عمیق حقیر به طالقانى، کسى حمل به مصداق نکند. غرضم بیان این تناقض رفتارى و اصولى عمل نکردن است که از یک طرف حفاظت میراث تخت جمشید را به حق واجب مى شماریم و برایش بودجه مى گذاریم و هر مهمان مهم و غیر مهم را با افتخار به دیدن این بازمانده فخیم از تاریخ قدیم خود مى بریم، و از طرف دیگر این نام را از روى یک خیابان قدیمى تهران، آنهم تحت عنوان بزرگداشت شخصیتى چون طالقانى بر مى داریم. مى خواهیم چه چیزى به دست بیاوریم؟! حرف حساب ما در این میان کدام است؟ از این فرصت استفاده و عرض کنم که امیدوارم شهردارى تهران جبران کند و نام تخت جمشید را بربزرگراه یا خیابانى جدیدالاحداث بگذارد.این بى توجهى هاى فرهنگى که بعضى از ما به سادگى از آن مى گذریم زیانهاى فرهنگى عمیقى دارد که در شرایط خاص مى تواند به زیانهاى سیاسى در سطح ملى منجر شود. درک اهمیت ارزش حافظه و میراث تاریخى و فرهنگى، و نقش آن در امنیت و ارتقاى اعتماد به نفس ملى محتاج آموزش در سطح ملى است، اما متأسفانه اهتمام و اراده اى جدى و نافذ در کشور ما در این مهم دیده نمى شود. اهمیت حصول اجماع جامعه جهانى بر تعلق یک میراث فرهنگى و تاریخى و تمدنى به یک کشور و این نکته که این مواریث و حافظه هاى جمعى چگونه مى توانند سرمایه غیر قابل جایگزین براى ثبات و آرامش و تکیه گاه ما در بحرانها وتلاطمات باشند در کشور ما درست درک نشده است که اگر بشود، بسیارى از روندهایى که در کاراداره مملکت جریان داشته و دارد محتاج تأملى دوباره خواهد بود.۹) آیا پذیرفتنى است که با این همه نیروى انسانى جوان و پر استعداد متخصص و این همه مدلهاى پیشرفته در دانش مدیریت اجرایى و مالى، بگوییم حل مشکل مدیریتى یک استان بزرگ غیر از تقسیم آن راهى ندارد؟ بیاییم هزینه هاى بین دویست تا سیصد میلیارد تومان ( اگر تخمین درستى شنیده باشم) ناشى از ایجاد استانهاى جدید را صرف سامان دادن روش هاى علمى جدید وتولید و آموزش نرم افزارهاى مناسب براى ایجاد تحول در زیر ساختهاى موجود اجرایى و مالى استان بکنیم تا هم مدلى براى حل مشکلات مشابه در کشور بیابیم و هم نیروى علمى جوانمان را درگیر کنیم و هم نه تنها وحدت خراسان را نگاه داریم که حتى مبانى آن را هم از راه آموزش و ایجاد خودآگاهى هاى تمدنى تقویت و تحکیم کنیم. کم کردن هزینه هاى سخت افزارى کارمند و مدیر و ساختمان و امثال آن از راه ادغام مؤسسات بزرگ و در عوض گسترش قدرت نرم افزارى آنها راه شناخته شده و موفق مدیریت هاى کلان در زمان ماست ( مثال اروپا را قبلاً آوردم). و حالا ما مى خواهیم با ایجاد مرزهاى جدید در یک واحد جا افتاده تاریخى، دهها ساختمان و تشکیلات و ادارات کل تأسیس کنیم و صدها مدیر و مدیر کل و کارمند به توده لخت و متورم و فرساینده سخت افزارهاى ادارى در کشور بیفزائیم. هند با یک میلیارد جمعیت در همین انتخابات اخیر با طراحى یک نرم افزار و ساخت ماشین هاى مربوط، داستان دراز کاغذ و قلم و شمارش دستى آرا را از انتخابات سراسرى به کل حذف کرد. چه صرفه جویى عظیمى در پول و وقت. حالا هندى هاى موفق شوخى اى ساخته اند به این مضمون: آمریکائى ها، بیائید مسأله شمارش آراى شما را هم حل کنیم!»در دوران نوجوانى من، در شهر ما اعتقاد بر این بود که دندان کرم خورده را باید فوراً کشید. بنده که هم مثل خیلى ها تاوان این باور عقب افتاده را با از دست دادن چند فقره دندان داده بودم، خیال مى کردم بى دردسرترین راه همین است. و چنین بود که وقتى به دانشگاه رفتم و یکى از دندانهایم درد گرفت با عزمى جزم در کشیدن آن نزد دکتر دانشگاه رفتم. با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چرا بکشمش! بعد عکس گرفت و لثه را باز کرد و بخش فاسد شده ریشه را برداشت و تمیز کرد و بست و اکنون سى و چند سال است که در خدمت آن دندان صبور هستیم و او هم بسلامتى در خدمت ما. این مدیریت ماست که مستحق و محتاج جراحى است نه حافظه جغرافیایى ـ تاریخى ما. «پند سردندانه بشنو ز بن دندان»!گاهى بعضى از ما در نگاه به بسیارى از نهادها، ساختمانها و مجموعه هاى مدیریتى که زمان و هزینه زیادى صرف به وجود آمدن آنها شده، به محض کشف بعضى کمبودها، راه چاره را صرفاً در کوبیدن و از بیخ زیر و رو کردن و طرحى نو در انداختن مى بینیم. بطور کلى، نمى دانم این تفکر و علاقه به کوبیدن وجارو کردن گذشته و جایگزین کردن با چیزهاى نوى بى مبنا، از کجا و از چه زمان در فرهنگ ما پیدا شده است. خیال مى کنیم با چینش جدید و تجدید دکوراسیون مشکل حل مى شود. غرضم ماهى گرفتن از آب گل آلود و متهم کردن کسى نیست که در مثل مناقشه نیست. مشکل همه ماست. دانشها، دیدها و مدیریتهاى علمى جدید به ما مى آموزد که راه به روز کردن و کارآمد کردن یک ساختار کهن الزاماً برهم زدن و در هم ریختن آن و تأسیس نهادهاى جدید نیست بخصوص وقتى که پاى تاریخ و تمدن در کار باشد. براى آنکه هم کاممان از میوه هاى تازه و نوشیرین شود و هم طوفان حوادث نتواند ما را از جابکند و ببرد، مى باید تنه کهن ریشه دار را نگاه داشت و جوانه هاى نو برشاخه هاى آن پیوند زد.دلیلى دارد که امروزه در بسیارى از کشورها سعى مى کنند با هزینه و دقت و وسواس زیاد بناهاى تاریخى را بدون آنکه به هویت تاریخى و نماى بیرونى آن دست بخورد از درون به تجهیزات و فضاسازى هاى مدرن مجهز مى کنند. امروز دیگر معناى حفاظت از میراث فرهنگى مادى و معنوى موزه اى کردن و خارج کردن آنها از کاربرد جارى نیست. بلکه هنر آن است که درعین حفظ تاریخ و هویت آن را براى استفاده در زندگى آمادگى پیدا کند. با این نگاه است که مثلاً دانشجویان یک دانشگاه پانصد یا هشتصد یا هزار ساله مى توانند بخوبى در همان ساختمانها و فضاهایى درس بخوانند که چند صد سال پیش دانشجویان آن دوران مى خوانده اند، با تعبیه ماهرانه تجهیزات جدید در درون همان هیبت و شکل و شمایل و اسکلت قدیم، آن دانشگاه هم همان است که قرنها پیش بود و هم همان نیست و امروزى است. البته این کار سخت تر و هزینه بر تر از آن است که آن را بکوبند یا مترو که رها کنند و ساختمانهاى بى تاریخ و بى هویت جدید بسازند. چنانکه ما اغلب چنین کرده ایم. شما را بخدا، مثلاً چقدر حیف است که مدرسه آقا بزرگ، با آن معمارى زیبا و پر روح و پر معنى، متروک یا کم استفاده رها شود و در عوض مجموعه ساختمانهاى زشت و بى معناى جدیدى نام دانشگاه کاشان را برخود بنهد. رفتار ما با میراث معنوى هم مى باید تابع همین حکم و حکمت باشد، و مسأله دادن به مشکل خراسان هم. بدون دست زدن به یکپارچگى آن، اساس مدیریت اجرایى اداره این استان بزرگ را مى توان به روز کرد و ابزار نرم افزارى مدیریتى جدید را در درون همان هویت یکپارچه قدیم جاى داد. اما بشرطها و شروطها که مهمترین آنها همانا ایجاد باور ملى و علمى به ضرورت تداوم حافظه و پیوند تاریخى در روند تطبیق با شرایط روز است.زمانه اقتضا مى کند که همه عناصرى را که در خاطره تاریخى مملکت وجود دارند و مى توانند انگیزه توجه نسل جوان به تاریخ فرهنگ خود باشند تقویت کنیم و میدان را به دوگانگى ها و تفرقه هاى جدید ببندیم. و به فکر کشف و تدوین و آموزش مبانى و راهکارهاى احساس وحدت فرهنگى میان مردممان باشیم. بیایید نو آورى و نواندیشى و یا ایجاد تحول و نوسازى مدیریتى و اجرایى را با دور شدن از ذهن تاریخى و هویتى خود خلط نکنیم. بالعکس وقت آن است که در یک اهتمام ملى، پرورش مستمر حافظه تاریخى و نگاهداشت نشاط و بسط گسترده آن و آموزش ملى براى تعمیق آن را پشتوانه موفقیت در نو آورى و تجدد بدانیم. گل برافشاندن و مى در ساغر انداختن و فلک را سقف بشکافتن و طرحى نو در انداختن که حافظ توصیه کرده البته خوب است ولى سوار بر میراث کهن و روى جاى پایى قویم و ریشه دار. آنکه شعر کهن را خوب نداند و طعم آن را در ذائقه شعرى خود نگاه ندارد، شعر نو را هم خوب نخواهد سرود. در جهان امروز، شناخت و بازشناخت ارزش و نقش حافظه تاریخى و تقویت ارتباط با آن در بالندگى مادى و معنوى ملت، یک گام جدى بسوى نوسازى آینده است و نه نگاه به گذشته براى تفاخرهاى خام، بازى با نمادهاى حافظه هاى تاریخى براى زندگى امروز ما خطرناک است، همچون گستاخ خاریدن شیر در تاریکى: اینچنین گستاخ زان مى خاردش کو در این شب گاو مى پندارش (۱۸)آتاتورک با تغییر خط در ترکیه بازى خطرناکى کرد و ضربه هولناکى بر این ارتباط وارد آورد. تبر بر ریشه هاى هویت زد. در نتیجه، مردم امروز ترکیه نمى توانند یک متن صد سال پیش را حتى بخوانند. مى گویند رضا شاه با دو نفر از رجال آن دوران (درنامهاشان تردید دارم) راه مى رفت. بحث تغییر خط در ترکیه بود. یکى از آن دو گفت اینکه کارى نداره. و باعصایش روى ماسه ها نقشهایى کشید و گفت مثلاً اینطورى. آن دیگرى ـ که خدایش رحمت کناد ـ با کفش آن نقشها را به سر عت محو کرد و آهسته گفت: مرد حسابى، نگو، یاد مى گیره! راستى چه نعمتى است که ما هم، پس از ۱۱۰۰ سال، همان زبانى را که رودکى مى گفت و مى نوشت، همچنان مى گوییم و مى نویسم:«بوى جوى مولیان آید همىیاد یار مهربان آید همى»۱۰) بى مناسبت نمى بینم مثال کوچکى از تجربه اى در یونسکو در اهمیت و کارآمدى اجتماعى و سیاسى مواریث و هویت هاى تاریخى بیاورم. در مهرماه سال ۱۳۷۶ ریاست کمیسیون اول کنفرانس عمومى یونسکو به من واگذار شد .یکى از موارد بحث انگیزى که با آن مواجه بودم این بود که شوراى اجرایى یونسکو به پیشنهاد تاجیکستان پذیرفته بود که تصویب قطعنامه اى در بزرگداشت یک هزار و صدمین سال تأسیس سلسله سامانى و میراث آن در دستور کار کنفرانس عمومى قرارگیرد که براساس آن یونسکو مراسم و همایش بین المللى بزرگى در شناخت و تجلیل از آن میراث در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان برگزارمى کرد. اما ازسوى دیگر ازبکستان علیه تصویب این قطعنامه موضع سخت و بى انعطافى گرفته بود با این استدلال که سمرقند و بخارا که مرکز سامانیان بوده است هم اکنون جزو خاک ازبکستان است. مقبره امیراسماعیل و دیگر یادگارهاى سامانى در آن ناحیه است و چنانچه یونسکو بنابر پیشنهاد تاجیکستان بزرگداشت میراث سامانیان را در دوشنبه تصویب کند در واقع مهرى زده است به تعلق این میراث به این کشور که ممکن است بعداً زمینه ادعاى مالکیت سمرقند و بخارا را توسط تاجیکستان تقویت کند. تاجیکستان هم برپیشنهاد خود ایستاده بود. هرکدام از این دو، اردویى از کشورها را در حمایت از خود بسیج کرده بودند. من مى باید راهى براى توافق و اجماع پیدا مى کردم تا از رسیدن ماجرا به رأى گیرى بپرهیزم چون در یونسکو، با آنکه رأى گیرى در صورت عدم توافق قانونى است ولى پسندیده نیست. به ناچار هر روز طرح این ماده از دستور جلسه را به بعد موکول مى کردم تا با مذاکرات خصوصى راهى میانه بیابم. تاجیکها مى گفتند ما حاضریم که در ذیل همین قطعنامه رسماً اقرار کنیم که ادعایى برسمرقند و بخارا نداریم. ازبکها هم قبول داشتند که دولت وقت تاجیکستان ادعایى برآن شهرهاندارد اما مى گفتند چون بعضى گروههاى تندرو در این کشور این ادعا را در شعارها و اعلامیه هاى خود آورده اند، اگر روزى آنها به قدرت برسند چنین قطعنامه اى را اسباب اثبات حقانیت خود قرارخواهند داد. مى دانیم که اهل سمرقند و بخارا هنوز هم فارسى لهجه تاجیکى حرف مى زنند و از این بابت نگرانى ازبکستان قابل درک بود. در مذاکراتم با تاجیکها از آنها خواستم صادقانه به من بگویند که ته مطلب دنبال چه چیزى هستند. گفتند که ما گرفتار جنگى داخلى هستیم که هر روز بیش از پیش خسارت بار است. از این قطعنامه چیزى نمى خواهیم جز آن که میراث مشترک همه گروههایى را که به جان هم افتاده اند با تأیید یونسکو در میان بگذاریم و مناسبتى بین المللى فراهم آوریم که به ما امکان دهد همه آنها را تحت عنوانى متین و مشروع که همه به آن پیوند دارند گردهم آوریم، از قدرت مشترک ها بگوییم و محورى بسازیم براى اتحاد و همدلى تاجایگزین کینه ها و دسته بندى ها شود. براى این هدف چیزى مناسب تر از میراث سامانیان نداریم. دنبال چیز دیگرى نیستیم. به من اطمینان دادند که از هر پیشنهادى که این هدف را برآورد استقبال خواهندکرد. ازبکها هم گفتند که هر راهى که این نگرانى آنها را برطرف کند مى پذیرند و همکارى مى کنند بالاخره پس از مذاکرات طولانى پیشنهاد کردم که به جاى آنکه تاجیکستان به تنهایى پیشنهاد دهنده قطعنامه باشد، به همراه سه کشور آسیاى میانه همسایه خود که میراث سامانیان برتاریخ آنها هم سایه اى افکنده است مشترکاً بانى قطعنامه باشند اما بخواهند که یونسکو این مراسم و همایش را در شهر دوشنبه برگزارکند تا هم منظور تاجیکها تأمین شود و هم توهم تأیید یونسکو برمنحصر دانستن تعلق این میراث به تاجیکستان پیش نیاید.به این ترتیب ، حتى وزن کار بیشتر هم شد چون مراسم یونسکو در دوشنبه با حضور مقامات همسایگان برگزارشد که در آن اوضاع براى هدف تاجیکستان بسیار مؤثرتر بود. به یاد دارم که در جلسه نهایى طرح این موضوع، پس از ذکرى از مفاخر فرهنگى منطقه و خراسان بزرگ، به عنوان فردى از سرزمین مادر زبان فارسى، با خواندن و ترجمه شعر بوى جوى مولیان رودکى توافق برسر پیشنهادم را خواستار شدم و نمایندگان همه کشورها با کف زدن ممتد از آن شعر و از این توافق که مصالح همه را رعایت مى کرد استقبال کردند. این را هم بگویم که ازبکستان بسیار کم درآمد، پس از آزادى از هفتادسال سلطه شوروى، تلاش مجدانه اى براى تقویت حس هویت تاریخى در ذهن مردم خود سامان داده است که، از دید منافع ملى خودشان، بسیار مفید و کارساز است. از استفاده وسیع از آیین نوروز گرفته تا کارهاى بزرگ براى بزرگذاشت شخصیتهاى تاریخى و علمى که نسبتى با آن جغرافیا داشته اند، مثل ابن سینا، ابوریحان بیرونى و امیرعلى شیرنوایى، تا برگزارى مناسبتهاى بزرگ در سطح ملى و بین المللى براى معرفى تنوع و قدمت و پهناورى حوزه فرهنگى و تمدنى و در عین حال، القاى حس یکپارچگى ملى و ارتباط درونى مدنى میان نواحى مختلف کشور. مى دانیم که در عین واقعیت مرزهاى سیاسى شناخته شده امروز، آثار این شخصیتها همه از میوه هاى حوزه تمدن ایرانى و خراسانى به معناى بزرگ آن است. اما متأسفانه ما به عنوان سرزمین مادرى، اهتمام لازم براى حفظ و جلوه دادن متین و معقول این شأن مادرى فراگیر و با مشارکت همه فرزندان فرهنگى او نداشته ایم. این مبحث مهمى است که مجالى مستقل مى طلبد. به عنوان مثال و محض اطلاع عرض مى کنم که قطعنامه هایى در بزرگداشت دو چهره خراسانى مشهور، استادالبشر خواجه نصیرطوسى و حکیم ناصرخسرو قبادیانى در کنفرانس عمومى یونسکو تصویب کردیم که براساس آن ایران مى توانست کارهاى خوبى در معرفى این شخصیتها و آثار آنان به داخل و خارج انجام دهد که نداد، ولى تاجیکستان با همان بضاعت مالى اندکش در مورد ناصرخسرو کرد.در همان اجلاس، درگیرى دشوار دیگرى از همین مقوله میان ترکیه و ارمنستان کار را گره زده بود. اجمال ماجرا آنکه ارمنستان به دلیل قتل عام ارمنى ها توسط عثمانى ها با قطعنامه پیشنهادى ترکیه در باب میراث هفتصدسال تمدن عثمانى مخالفت شدید داشت که آن قتل عام را هم جزو آن میراث مى دانست و بنابراین ذکر این تمدن را جدا از این نقطه سیاه در یک سند یونسکو ناروا تلقى مى کرد. هر شب پس از پایان جلسه رسمى با طرفین مذاکرات طولانى داشتم و آنها هم با پایتخت هایشان. سرانجام به فرمولى رسیدم که حلال بود. پذیرفتند که به جاى عبارت «هفتصدسال تمدن عثمانى»، « هفتصدمین سال آغاز شکل گرفتن تمدن عثمانى» ذکر شود. با این شرط که روند شکلى تصویب اینطور باشد که قبل از طرح این بخش از دستور کار،جلسه را پنج دقیقه به عنوان مشورت معلق کنم و وقتى که همه براى ادامه جلسه برمى گردند نماینده ارمنستان آگاهانه برنگردد و در غیاب صورى او فرمول جدید را پیشنهاد کنم که طبیعتاً چون از حاضران کسى معترض نیست تصویب مى شود. بعد بلافاصله نماینده ارمنستان وارد سالن شود و با اعلام تصویب در عدم حضور او، تقاضا کند که حاشیه او برمصوبه، در ذیل سند ذکر شود و همین هم شد. اینها نمونه هایى بودند از حساسیت هاى مثبت یا منفى یک میراث تاریخى به یک کشور وتبعات وضعى آن از یک طرف و اهمیت و ارزش و کارآمدى شکلى و محتواى اذعان و اجماع جامعه بین المللى برآن از طرف دیگر.۱۱) واقعیت آن است که ایرانیان بیشترین سهم را در ایجاد تمدن اسلامى آن دارند که به نوبه خود بخش فخیمى از میراث مشترک تمدن بشرى را ساخته است. سهم خراسان بزرگ در دوران طلایى تمدن اسلامى بالاترین است. ارزش این میراث که از مصادیق بارز ـ به تعبیراستاد مطهرى ـ خدمات متقابل میان ایران و اسلام است، حکم مى کند که به جاى تقسیم خراسان، به شناخت و معرفى مبانى نظرى و اجتماعى آن موفقیت ها بپردازیم و از این راه در بازسازى ذهن تاریخى و بالا بردن اعتماد به نفس مدنى نسل جوان کشور گامى برداریم و نیز تصمیم سازان و تصمیم گیران کشور را از غفلت در این مهم پرهیز دهیم. این نکته هم وجه ملى دارد و هم وجه اسلامى، گرچه که در فهم من، در ایران این دو برهم منطبقند.آثار سوءدور ماندن از خودآگاهى هاى تمدنى، و تخریب ذهن تاریخى، فقط به حوزه فرهنگ و سیاست باز نمى گردد که شاخه هاى آن برحوزه توسعه علمى هم سایه مى اندازد. این غفلت ها حتى عده اى از ما را به این باور رسانیده است که علم بطور کلى، محصول تمدن جدید غربى است و تمدنهاى دیگر یا اساساً از علم بهره اى نداشته اند یا اگر داشته اند در حدى نبوده است که در کنار علم جدید غربى به حساب بیاید. از آن طرف هم، در عکس العملى افراطى ، عده اى ناآگاه، متعصبانه و با لحنى شعارى، گویى مى خواهند بگویند که در دنیا هرچه علم هست از ما گرفته شده است. از بابت این دو نگاه ناراست، زیانها دیده ایم. تا درست نفهمیم کجا هستیم، درست نمى فهمیم کجا باید برویم. براى نسل جوان ما، آگاهى به تاریخ علم و تمدن خراسان و غیرخراسان ما، سپر بسیارى از تیرهاى احساس بى هویتى است. نور تابانیدن به حافظه تاریخى ملت و مغشوش و مخدوش نکردن آن، شرط لازم این مصون سازى هاست. بخصوص در این زمانه و در معرکه جهان جهانى ساز که ز منجنیق فلک سنگ فتنه برسر هویت ها مى بارد.۱۲) هرچند هم که سمند دولت یا مجلس سرکشیده رود، بخصوص در مقولاتى که به تاریخ و فرهنگ و حافظه فرهنگى و تاریخى کشوربازمى گردد مى باید عنان کشیده تر حرکت کرد که «نیست بر سر راهى که دادخواهى نیست».دوستى گفت: «فلانى مگر بیکارى که مى نویسى و براى خودت دردسر مى خرى»، گفتم:دل اندر زلف لیلى بند وکار عشق مجنون کنکه عاشق را زیان دارد مقالات خردمندىپى نوشتها۱ـ جغرافیدانان معروف عالم اسلام بسیار از او نقد کرده اند. ظاهراً اصل کتاب او از میان رفته، ولى بعداً شخصى به نام على ابن حسن شیرازى تلخیصى از آن به دست داده که بسیار مورد وثوق و استفاده بوده است.۲ـ که در متون یونانى، هکاتوم پیلس نام دارد.۳ـ اى طایران قدس را عشقت فزوده بالادر حلقه سوداى تو روحانیان را حالهافکرى به دست افعالها، خاکى به دست این مالهاقالى به دست این حالها، حالى به دست این قالها(مولوى)۴ـ گفتم زکجایى تو، تسخر زد و گفت اى جاننیمیم زترکستان، نیمیم زفرغانهنیمیم زا آب و گل، نیمیم ز جان و دلنیمیم لب دریا، نیمى همه دردانه(مولوى)۵ـ جا دارد، به نیت سپاس، از اهتمام محقق ارجمند جناب آقاى عزیزا• عطاردى قوچانى یاد کنیم که تاریخ خراسان را در ۵۴ جلد در دست تدوین دارند. چند جلد آن تاکنون چاپ شده و امید که بقیه هم بزودى از سوى انتشارات امیرکبیر منتشر شود.۶ـ اول بار نسخه عکسى آن را ریچارد فراى در هاروارد چاپ کرد و بعداً به همت و زحمات چندین ساله استاد شفیعى کدکنى به صورت منقح و مصخخ توسط انتشارات آگاه چاپ شد.۷ـ پیشگفتار دکتر شفیعى کدکنى به این کتاب، ص ۱۹ .۸ـ ان اکرمکم عندا• اتقیکم. هل یستوى الذین یعلمون والذین لایعلمون.۹ـ بعضى جغرافیدانان قدیم در تقسیم بندى هاى جغرافیایى در کتابهاى خود در ذکر بلاد حوزه خراسان و ماوراءالنهر آنها را در یک مجموعه جاى داده اند و بعضى دیگر جدا نام برده اند. ابن فقیه همدانى صاحب کتاب البلدان که از مشاهیر جغرافى نویسان است، تحت عنوان القول فى خراسان، بلاد خراسان را در چهار ربع مى آورد که ربع اول آن ابرشهر است که نام قدیم خطه نیشابور بوده است. (بعضى، ابر در اینجا به معنى بالاتر و برتر گرفته اند، ولى این سخن اعتبار زیادى ندارد. ظاهراً قول درست آن است که ابرشهر از اپرتک گرفته شده که نام مهمترین قبیله از سه قبیله داهه بوده که دولت پارت را تأسیس کرده اند. ریچارد فراى مقاله اى در این باب دارد). ابرشهر در ابن فقیه شامل نیشابور و قهستان (در ایران قدیم دو قهستان داشتیم که یکى بعدها اسمش شده جبال و متصل به قومس و دیگرى از حدود کاشمر شروع مى شود تا بیرجند کنونى) و طبسین (طبس مسینا و طبس کیلکى، ظاهراً به اسم حاکم آن که از اسماعیلیه بوده است) و هرات و پوشنگ (که در نزدیک هرات هنوز باقى است) و باد غیس و طوس. ربع دوم مرو شاهجان و سرخس و نسا و ابیورد (باورد) و مروالرود و طالقان و خوارزم (هرچند که آن طرف رود جیحون است) و زم (که الآن فراموش شده است) و آمل شط (که غیر از آمل مازندران است) و ربع سوم بقول، او در قسمت غربى نهر بلخ، شامل فاریاب و جوزجان طخارستان و ختل و وخش و قبادیان و اندرآبه و بامیان و بدخشان و کابل و ترمذ. ربع چهارم ماوراءالنهر است بخارا و شاش (تاشکند) سغد و نسف (تلفظ قدیمى نخشب است) و کش و فرغانه و سمرقند و بناکت و اسروشنه (شبلى اهل اسروشنه بود). پس در نظر او که در اوایل قرن چهارم هجرى مى زیسته، ماوراءالنهر ربع چهارم خراسان است. ابن رسته صاحب کتاب الاعلاق النفیسه، خراسان را شامل طبسین، قهستان، نیشابور، هرات، پوشنگ، بادغیس، طوس، نسا، سرخس، ابیورد، مردالرود، طالقان، فاریاب، جوزجان، بلخ، طخارستان، ترمذ، بخارا، سمرقند، کش، نسف، شاش (چاچ) و تاشکند و فرغانه و اسفنجه (اسروشنه). پس در روایت ابن رسته ولایات خراسان ماورءالنهر را هم دربر دارد. مقدسى صاحب احسن التقاسیم در تقسیم بندى خود خراسان را از ماوراءالنهر جدا مى کنند. اول تحت عنوان اقلیم مشرق بحثى دارد و بعد درباره سمرقند و اسپیجا و فرغانه و تاشکند صحبت مى کند و بعد به خراسان مى رسد و ذکر بلد وسیع آن از بلخ و غزنین و بست و جوزجان و مروشاهجان و مرو سرخس تا مناطق خراسان فعلى. اصطخرى صاحب مسالک و ممالک ـ قرن چهارم هجرى ـ اعظم خراسان را نیشابور و مرو و هرات و بلخ و قهستان و طوس و نسا و ابیورد و سرخس و اسفزار و باد غیس و پوشنگ و مردالرود و جوزجان و بامیان و طخارستان و زم و آمل شط مى داند، اما خوارزم را از بلاد ماوراءالنهر محسوب مى کند از آن جهت که فاصله اش با شهرهاى آن سوى جیحون کمتر است تا شهرهاى این سو. اما در هر صورت، از دید همه به لحاظ فرهنگى همه این بلاد حوزه فرهنگى خراسان است. روایات همه اینها چیز جداگانه اى را به نام فرهنگ ماوراءالنهر معرفى نمى کند. همه آنها در درون فرهنگ خراسان تاریخ و هویت دارند.۱۰ـ حوزه قدرت سامانیان در دوران منصور ابن نوح شامل همه بلاد خراسان بزرگ مثل نیشابور و بیهق و قهستان و طوس نمى شد.۱۱ـ ما ارسلنا من رسول الابلسان قومه.۱۲ـ تفسیر طبرى، مقدمه ج ،۱ به اهتمام حبیب یغمایى، چاپ دوم، انتشارات توس، ص ۶ ـ ۵ .۱۳ـ نگاه کنید به توضیحات بسیار آموزنده مرحوم استاد محمدتقى دانش پژوه در مقدمه این کتاب.۱۴ـ نگاه کنید به مقاله استاد فرزانه محمود مهدوى دامغانى با عنوان «نگاهى به پاره اى از آثار فارسى علامه مجلسى» در نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامى مشهد، شماره دهم، صفحه ۱۵۱ ـ ۱۲۸ .۱۵ـ الفهرست ابن ندیم، صفحات ۲۳۲ و ۳۶۱ چاپ رحوم تجدد.۱۶ـ مصرعى از شعرى از سایه.۱۷ـ منطقه بجنورد و قوچان فعلى همان است که در خراسان قدیم به آن استوا یا استو (به معنى آفتابگیر و روشن) مى گفتند و اهل آن را استوایى مى خواندند (مثلاً در الانصاب سمعانى از بزرگانى با این نام یاد شده) و قوچان هم تلفظ مغولى خبوشان است. همه این منطقه جزئى از ربع نیشابوربوده است که حدود شمالى آن به نسا که در ترکمنستان فعلى است، متصل بوده است.۱۸ـ داستان شیر و گاو و روستایى در مثنوى مولانا.
روزنامه ی ایران، ۲۸/۲/۱۳۸۳
No comments:
Post a Comment